هر موقع که در راهپیمایی یا تجمعی شرکت میکردم، اغلب در سکوت یا با بیمیلی شعار میدادم تا راهپیمایی تموم شود.
بعد شهادت آقا همه فهمیدیم چقدر این شعارها روی دوست و دشمن تاثیرگذار است؛ دشمن را عصبانی و دوست را دلگرم میکند.
حالا خودم شدهام لیدر؛ از دم در خانه که استارت ماشین را میزنم با همراهی یا بیهمراهی، مردم تا رسیدن به محل تجمع شعار میدهم.
امشب ماشین را دور میدان ناصرخسرو پارک کردم. از ماشین که پیاده شدم، دور و برم را نگاه کردم؛ جمعیت زیادی نبود. صدای دختر بچهای را شنیدم که به زبان ناشناختهای حرف میزد. حتی نفهمیدم چه میگوید. فقط در این حد متوجه شدم که دارد سرود ابوذر روحی را میخواند. گفتم: «ای جان حلالزادگی همین است دیگر.»
برای اینکه فضای سرد صدای موتور ماشینها را از بین ببرم، شروع کردم تکبیر گفتن. خیلی زود بیست سی نفر، پشت سرم راه افتادند و هر شعاری میدادم، تکرار میکردند.
سرنشینهای ماشینها هم صفحه گوشیهایشان را که مزین بود به تصویر آقا از پنجرهها بیرون آوردند و تکان میدادند. آنهایی هم که جلوتر بودند، برگشتند سمت ما تا با هم وارد تجمع شویم.
اینها باعث شده یک چیز را یاد بگیرم؛ باور به خدا و استقامت در راه او، دلهای مومنین را گرم میکند.
علی کشوری
۱۴اسفند1404