رفتم بازارچه کنار پارک اسدآبادی برای خرید یک کیلو پیاز قرمز! مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود و دستفروشها روی گاری با تمام وجود جار میزدند: «بِدو گوجه، بِدو پیاز، بِدو سیو خاکی!»
عبور دادن ماشین از لای آن جمعیت و ماشینها کار سادهای نبود؛ درست سر پیچ احساس کردم صداهایی غیرطبیعی به گوشم میرسد. چشم چرخاندم و از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و دنبال صدا گشتم. مردم آسمان را نگاه میکردند؛ ماشینها توقف کردند. جوانی دستفروش وسط بساط میوه و ترهبارش که یکور خیابان را گرفته بودند، رو به آسمان، با مشت گره کرده، داد زد: «مرگ بر آمریکا»
شور و هیجان بین مردم افتاد: «الله اکبر، مرگ بر آمریکا.»
رد نگاه جمعیت را دنبال کردم. موشکی به سمت دشمن میرفت!
زیر لب گفتم: «خدا پشت و پناهت!»
🔹سامان سپهوند
۹اسفند۱۴۰۴