راوی ماه

 

شب ساعت دو بامداد، خوابیدم. ساعت چهارونیم صبح، با صدای انفجار از خواب بلند شدم. حتی یک درصد هم فکر نمی‌کردم صدای انفجار بمب یا موشک باشد. با خودم گفتم: «حتما جاده باز می‌کنند.»
دیدم ادامه‌دار هستند. همسرم عمیق در خواب بود که حتی با چند بار صدا زدن بیدار نشد. روی تراس رفتم. دیدم صدای همسایه‌ها بلند است. خدا، خدا می‌گویند. فهمیدم جنگ شده. اینبار موفق شدم همسرم را بیدار کنم. روی پشت‌بام رفتیم. بچه‌ها خواب بودند. هر چه نگاه کردیم چیزی ندیدیم. ساعت ۶ صبح تلویزیون را روشن کردیم. فهمیدیم اسرائیل حمله کرده است. نمی‌دانم چرا اینبار اصلا نترسیدم. چند وقت پیش‌ها که گاه‌گاهی خبر می‌آمد، که شاید جنگی رخ دهد، از وسایل بچه‌ها گرفته، تا خریدن کمی اقلام، اقدام کردم؛ اما این بار هیچ چیزی جمع نکردم. دلم عجیب آرام بود. بچه‌ها از خواب بیدار شدند و از صحبت‌های ما متوجه شدند که چه اتفاقی افتاده است. شروع کردیم به زنگ زدن برای گرفتن خبر سلامتی کسانی که در پادگان‌ها داشتیم؛ اما! جواب نمی‌دادند. بعد هم که خبر آمد تعدادی از نظامی‌هایمان، کشته و زخمی شده‌اند. جنگ را قبلاً دیده‌ام. دیدن همه جا و همه کس حال و هوای جنگ را داشت. اما این بار مردم هراسان نیستند. مردم خیلی عادی به کارهای روزمره می‌پردازند.
ساعت دو بعدازظهر جمعه، سوار ماشین می‌شویم. طبق قرار دو روز پیشمان باید جایی برویم. بین راه خواهرم به ما می‌پیوندد. صورتش سرخ شده است. فکر می‌کنم حتمی فشار خونش بالا رفته است. تا می‌نشیند شروع می‌کند به فحش دادن به نتانیاهو. بچه‌ها همراهان هستن. هاج و واج نگاهش می‌کنند. گوشی‌اش زنگ می‌خورد. با داد و فریاد می‌گوید: «مگر خینتو ده خین اینو رنگین‌تره؟».
با عصبانیت گوشی را قطع می‌کند. خند‌ه‌ام گرفته است. می‌گویم:«چی شده؟ از این طرف به نتانیاهو فحش میدی، از اون طرف به بچه‌هات! مگه چیکار کردن؟».
می گوید:« بهشون گفتم: حلالتون نمی‌کنم اگه پادگان نرین!».
متعجب می‌شوم.
می‌گویم: « پادگان چرا؟»
ـ خب برن اونجا شاید بهشون احتیاج داشتن!
گفتم: «آرام باش خواهرم! قلبت عمل شده! این همه استرس به خودت نده!»
می‌گوید: «منو مسخره می کنه پدرسوخته! میگه برم پادگان که چی بشه.»
گفتم: «خب راست میگه! مثلاً خانم معلم و تحصیلکرده‌ای! مگه جنگ تن به تنه، که برن پادگان.»
آرام می‌شود. اما می‌دانم در دلش غوغایی برپاست. مثل من نیست. غیرت دارد. همیشه همینطور بوده.
روز تشییع می‌رسد. خیلی دلم می‌خواهد آنجا باشم. نه برای نوشتن روایت، فقط دوست دارم آنجا باشم.
بچه‌هایم ترسیده‌اند. نگاهشان می‌کنم. دلم نمی‌آید تنهایشان بگذارم. گوشی را کنار می‌گذارم. تلویزیون را روشن می‌کنم. دلم می‌گیرد. خاموش می‌کنم.
بعدازظهر می‌شود. روایت بچه‌ها را می‌خوانم. روز چهارم تجاوز اسراییل است. انگار تمام بدنم درد می‌کند. احساس سنگینی دست و پایم، رنجم می‌دهد. این روزها عجیب دلم از هر چه می‌شنوم، گرفته است. باورم گیج شده است. قلبم تاب و تحملش را انگار، کلا از دست داده است. به زور توانستم امروز بنویسم. کارم این روزها شده، فقط خواندن روایت دوستانم. روایاتی شنیدنی و خواندنی.
خدا خودش کشور و مردمم را، از هر شر و پلیدی حفظ کند. آمین

🔹فاطمه بسطامی

۲۹خرداد۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا