امروز۲۹خرداد۱۴۰۴است.
هفتونیم صبح با صدای انفجارهای متعدد از چند کیلومتری خانهمان بیدار شدیم. همسرم از پنجره بیرون را نگاه کرد.
-اوه، فکر کنم سمت فلان جا رو زدن خانم.
پتو را کنار زدم و بلند شدم.
هنوز خواب توی چشمام بود و خمیازه مهمان دهنم. سمت آشپزخانه رفتم.
نگاهم به چشمهای همسرم گره خورد. دریافتم از نگاهش این بود که دنبال خوردهای استرس، نگرانی و ترس است تا در این شرایط جنگی از هم بپاشد.
بیخیال سمت گاز رفتم، کتری را برداشتم؛ زیر شیر آب گرفتم تا پر از آب شود.
گفتم: «گور بابای اسرائیل، هیچ غلطی نمیتونه کنه.»
کتری که پر از آب شد درش را بستم. سمت گاز رفتم و جرقهزن را فشار دادم. شعله که روشن شد، کتری را روی گاز گذاشتم.
برگشتم و به چشمهای همسرم نگاه کردم. تکیه داده بود به ٱپن آشپزخانه. هنوز توی چشمهایش تردید از نترسیدن خودم را میدیدیم.
گفتم: «بعدشم، مرگ حقه، اگه قرار باشه بمیرم ترجیح میدم شهید بشم، تا اینکه همینجوری الکی بیفتم بمیرم.»
نگاهش کردم، نگاهم کرد. انگار قانع شده باشد زن کنارش ترسو نیست، وسط کف آشپزخانه نشست و گفت:« حالا صبحونه چی بخوریم؟»
سفرهی ترمه آبی رنگ را از کابینت در آوردم و پهن کردم جلویش.
لیوان و شکر پاش را روی سینی چیدم و گفتم: «نون و پنیر و خطر!»
روایتهای یه مامان خیاط
۲۹خرداد۱۴۰۴