حسابی شلوغ بود. خیلیها بیرون نشسته بودند. نتوانستم وارد ساختمان اصلی مصلی شوم. بیرون بین نمازگزاران قدم میزدم. چند عکس گرفتم. صدایی گفت: «چرا عکس میگیری؟»
سرم را برگرداندم. پرسنده زنی بود سندارتر از مادرم.
_ خبرنگارم.
_ پس خوب تصویر بگیر.
لباسش یکپارچه سفید بود. انگار تکه نوری بین جمعیت نشسته باشد. رفتم کنارش. گفتم: «جلوی دوربین صحبت میکنی؟». گفت: «بله».
گوشیام حسابی داغ شده بود و دوربینش خوب فیلم نمیگرفت. با این وجود زدم روی ضبط. از خودش گفت. از تاریخ تعدادی از زنان این سرزمین که بیش از چهل است درحال مجاهدتند؛ از دفاع مقدس یک تا دفاع مقدس دو! از شوهری که جانباز است و پسر و نوههایی که حاضر است حالا راهی جنگشان کند. حتی یک ذره هم از جنگ نمیترسید؛ این را چشمانش فریاد میزدند. با همان دستی که تسبیحش را گرفته بود، چادر سفیدش را هم از زیر چانه گرفته بود. دوربین قطع شد، اما همچنان بالا گرفته بودمش تا صحبتش را تمام کند. گفت: «بیرانوندم و از هیچ چیز نمیترسم».
گفت حاضر است زیر پای رزمندگان را جارو بزند و لباسهایشان را بشوید. معلوم بود یک بار همه این کارها را انجام داده. هر چه ما الان شعارش را میدهیم، او در جوانی زندگی کرده!
صحبتهایش زیر داغی آفتاب، جانی تازه به من داد. زنانی که اطرافش نشسته بودند، تشویقش کردند.
بیشتر حرفهایش را نتوانستم ضبط کنم؛ اما مگر ماندگاری این نور به ضبط گوشی من وابسته است؟! نور ایمانِ او و امثال او سالهاست انقلاب را پیش میبرد، ولو در هیچ دوربینی ثبت و ضبط نشده باشد!
🔹معصومه عباسی
۳۱خرداد۱۴۰۴