از شدت محبت و وابستگیاش مرا «مامان کوچیکه» صدا میکرد. صدایش کردم:
-اسماعیل!
-تو کوچه با اون دختره صحبت کردی، کی بود؟
-نمیدونم یه خانمی باهام سلام کرد، منم جوابشو دادم. از کجا میدونی مامان کوچیکه؟
-چون اون خانم من بودم! سربهزیری رو شرمنده کردی که منو هم نشناختی.
همیشه محجوب و سربهزیر بود آنقدری که حتی به آهنگ صدای من دقت نکرده بود. تا مرا بشناسد. برای رفتن به جبهه بیقرار بود. ولی تحصیل در تربیت معلم فرصت رفتن به جبهه را به او نداد تا فروردین ۱۳۶۵ که جبهه بیقرار بود ولی تخصیل در تربیت معلم فرصت رفتن به جبهه را به او نداد تا فروردین ۱۳۶۵ که با معلم و دانشجوها راهی شفیعخانی شدند. قبل رفتن برای اینکه من و مادر را نگران نکند، میگفت:
-به وقت نترسید، من برای آموزش رزمندهها میخوام برم جبهه.
ساکش را برایش بستم و از زیر قرآن ردش کردیم. همۀ خاطرات و آرامش باطن و ظاهر و احترامش به پدر و برادرم سیدمرتضی را پشت سر گذاشت و رفت. با اینکه گفته بود برای تدریس به جبهه میرود، خودم میدانستم برای رزم و جنگیدن میرود. باید دل میکندم از آن برادر صبور و محجوبم. وقتی عملیات حاج عمران تمام شد، خبر اسارتش را برایمان آورد. بیم و امید و خبر شهادت و تکذیب خبر و پرسوجوها و پیگیری خبر اسرا بلاتکلیفمان کرده بود. نه نامهای داشتیم، نه نشانی. مادرم میگفت:
_من میدونم پسرم شهید شده، اینکه نامهاش نمیاد یعنی مصطفی زیر بار نامه نوشتن نرفته، پس شهید شده.
چهل روز بعد از عملیات که خبر شهادت را برایمان از زندانهای عراق آوردند، برایش مراسم ختم گرفتیم. تا سال ۷۱ سه بار برایش مراسم ختم گرفتیم، دوباره خبر میدادند، زنده است. وضعیت خوبی نداشتیم، سرگردان بین خبر شهادت و تکذیب خبر و بینشانی از مصطفی سرگردان و حیران بودیم. نمیدانستیم از خبر شهادتش خوشحال باشیم یا از خبر زندانی شدنش در اردوگاههای مخوف و بینشان عراق، ناراحت. سال ۶۹ همۀ اسیرها برگشتند، ولی مصطفی نیامد. دیگر مطمئن شدیم، مصطفی نمیآید. صبر چارۀ بیچارگیمان بود تا سال ۷۱ که مصطفی با چند استخوان سوغاتی از سفرش برگشت.
روایت عزتالسادات اسماعیلزاده خواهر شهید سیدمصطفی اسماعیلزاده
