راوی ماه

رفته بودم تشییع پیکر پنج شهید از خانواده بازگیر؛ اما پیش از آن‌که به قبرستان برسیم خانه‌ی بمباران شده را دیدیم.
از خانه، یک در استوار مانده و تلی از خاک و نخاله‌های آجر و ظرف‌های مادر و جهیزیه مهدیِ عقد کرده و لباس‌های نیمه‌سوخته.
در را چهارطاق باز کرده‌اند و سیاهی نصب کرده‌اند؛ یعنی که این خانه حتی اگر نمانده، حرمت دارد و اهل خانه اگر شهید باشند حرمتش دوچندان.
از در خانه وارد نمی‌شوم. دلش را ندارم، پا می‌گذارم مابین جوانه‌های گندم، که ۱۰ روز مانده به نوروزی که نداریم، سبز شده‌اند. من دلم نمی‌آید یک گیاه زیر پایم له کنم، چطور یکی خودش را از آن سر دنیا می‌رساند و خانه خراب می‌کند و طفل شیرین می‌کشد و مادر و خواهر و برادر؟
از کنار خانه‌ای که نیست می‌روم سمت زمین خالی که می‌گویند جهیزیه شهید مهدی، تخریب شده و کپه شده روی زمین و دور تا دورش سبز کمرنگ دل‌نشین بهاری است. دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست؟ بعد از #رضا_دریکوند، شهید جنگ ۱۲ روزه روستای انگز، گویی گم‌شده‌ای دارم خفته در خاک این روستا و حالا میان وسیله‌های خانه‌ای دنبالش می‌گردم که چهار زن و بچه شهید داده و یک پاسدار شهید دهه هشتادی.
چشمم می‌خورد به دفتری؛ بازش می‌کنم؛ نقاشی آسمان ستاره باران است. حتی پرهای ستاره هر کدام‌شان یک رنگ دارند و میان ستاره‌ها دختری است که قد آبشار موی طلایی‌اش از زمین تا عرش آسمان است. دلم ریش می‌شود اما خدا که می‌بیند صاحب آن پرچم ستاره‌ی پنج‌پرِ شوم، چطور رنگ آوارگی می‌کشد روی زندگی مردم از غرب تا میانه‌ی آسیا.
صفحه‌ی آخر دفتر، نقشه ساختمان است و رویایی که برای ساختن خانه‌ای آوار کرده‌اند و اول دفتر، نام #رقیه_بازگیر، کارشناس خانه بهداشت محله گلدشت شرقی و ثبت اطلاعات کاری‌اش. یعنی که عمه رقیه دفترش را به برادرزاده داده تا نقاشی بکشد.
بیشتر می‌گردم؛ یک کتاب پاره پاره پیدا می‌کنم، خط کتاب را دنبال می‌کنم؛ قصه جنگ و بمباران هوایی و خانه‌های آوار شده‌است. برایم آشناست؛ فقط هنوز شک دارم که کتاب «دا» باشد. چند متر دورتر صفحات آخرش را می‌بینم. راوی از پاپا گفته که بعد از سقوط خرمشهر دیگر به خانه برنگشته و برای بچه‌هایش که شهید شده‌اند، مویه می‌خوانده: «آسمو اوری گریت تیره و تیره، کی دیه بک و برار وایک بمیره؟»٭ و من می‌خوانم: «کی دیه خور و برار وایک بمیره؟»
این کتاب مال رقیه است یا مهدی نمی‌دانم! اما وقتی برمی‌گردم چشمم دوباره می‌افتد به در خانه‌ای که هنوز استوار است. استغفار می‌کنم؛ شهید مگر می‌میرد؟ خون شهید مگر نمی‌جوشد مثل همین ساقه‌های سبزی که دور تا دور آن خانه نورانیِ پر از شهید را در بر گرفته و هر سال جان تازه می‌بخشد به زمین.

٭آسمان را ابری تیره و تار گرفت، چه کسی دیده پدر و برادر با هم بمیرند؟

🔹رعنا مرادی‌نسب

۲۰اسفند۱۴۰۴/ روستای شهید رحیمی انگز

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا