
سربازمعلم بود و ریاضی تدریس میکرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد.
دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت.
فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با #مرگ_همسر دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر.
دخترش مبتلاء به #بیماری_پروانهای شد و اوضاع سختتر از قبل شد. میتوانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند.
در جنگ ۱۲ روزه بهعنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که میدانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد.
در اولین روزهای جنگ رمضان پیشبینیاش به واقعیت تبدیل شد و #اردشیر_عمادی_مقدم متولد ۱۳۵۴ از #پلدختر، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانشآموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازمالتحریر میخرید، #شهید شد.
راوی: سجاد عمادیمقدم/ برادر شهید
نویسنده: رعنا مرادینسب
۱۹اسفند۱۴۰۴