راوی ماه

 

ساعت خانه‌مان ۵ دقیقه جلوتر است، تا برادر مدرسه‌ای خواب‌آلودم را از دیر کردن بترساند؛ لازم است تأکید کنم تدابیرمان تأثیری نداشته؟! حین خوردن شام از این اختلاف ساعت حسابی مضطرب بودم. می‌ترسیدم جا بمانم!

از سر صبح توی خانه گاه و بی گاه «الله اکبر» می‌گفتم. از صدای ناگهانی‌ام با خنده‌ و تشر خانواده که رو به رو می‌شدم، می‌گفتم: «دارم برا امشب تمرین می‌کنم.»

پله‌های پشت‌بام خانه‌مان کم از میدان مین نداشت. روی هر پله که پا می‌گذاشتم پیچ‌گوشتی یا پیازی زیر پایم در می‌رفت! در نهایت سالم اما اکشن به پشت‌بام رسیدم!

شروع شد! آنقدر تمرین کرده بودم که دیگر خجالت نمی‌کشیدم. به گمانم طلایه‌دار کوچه‌مان شده بودم! بعضی‌ها یخشان دیر باز شد اما شد. کم‌کم صدای مردها و حتی بچه‌ها هم شنیده می‌شد. یکی از همسایه‌مان صدای تلویزیونش را تا آخر بلند کرده بود و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» می‌خواند. یکیشان با شیپور فوتبالی بوق می‌زد و من در ذهنم قرمز تصورش می‌کردم؛ شما هم قرمز تصورش کنید!

یکی دیگر لابه‌لای «الله اکبر»هایش یک پک به سیگارش هم می‌زد. منور بود و صدای تیر و تفنگ. زیبایی منور در آسمان شب را به خواهرم نشان می‌دادم که پایش روی لوله‌ی آبی رفت و ترکید! مانده بودیم لوله‌ی آبِ کجاست و اینجا چه می‌کند!

صداها که کم‌کم خوابید، پایین آمدیم. اضطراب شام جای خودش را به آرامش عجیبی داده بود. آرامش از اینکه بعداً بابت سکوتم پشیمان نیستم.

🔹فاطمه امیری

۲۱بهمن۱۴۰۴

#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان

🔻آدرس کانال در بله و ایتا:

@ravimah

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا