با فاطمه و آزاده به بیمارستان رسیدیم.
چهرهها را با داشتههای ذهنیام تطابق میدادم. اسامی برای یادآوری نسبتها به کمکم میآمدند. من هم اسم ناآشنایی برای خانمهایشان نبودم. هم من از آنها زیاد شنیده بودم، هم آنها از من.
دایی فاطمه و آزاده مجروح شده بود. همه خود را به بیمارستان رسانده بودند. عزت و اقتدار بر اضطراب چشمها غلبه داشت. آرامش و طوفان توامان را دیدهاید؟ گاهی اشک در چشمهایشان حلقه میزد؛ اما عزت نفس آن بغض را فرومیخورد. میشد از احوالشان تصویر باشکوهی از آرمان را دید. نه از جزع خبری بود نه شکستن. حتی با شوخی سعی در روحیه دادن به همدیگر داشتند. آنها را پیشتر هم در میدانهای جهاد دیده بودم؛ حتی کودکانشان را. بزرگ و کوچکشان مرد و زن میدان هستند؛ از آن خانوادههایی اصیل انقلابی که برای هر شرایطی آماده هستند. بینشان خبری از ترس یا بهت نیست.
صبح که بیرون بودم این را بین مردم هم دیدم. توی خیابانها هم دیگر خبری از بهت ۹ ماه پیش نبود. رد موشکها روی پهنهی آبی آسمان میگفت دوران بزن در رو تمام شده. یک بزنی دهتا میخوری. تکبیرهای غرورآمیز که از زمین به آسمان میرفت بدرقه راه هر شلیکی است که رو به سوی ابرقدرت پوشالی میرود و دارد هزارباره هیمنهی کفر را در هم میشکند.
🔹زینب کرمینژاد
۹اسفند۱۴۰۴