قدیمترها یخچالها مثل الان نبود. کشوی کوچک فریزری داشتند، برای روزهایی که قرار بود بهترین خاطرات عمرمان را بسازند.
چند روزی مانده تا عید یا چند روز به شروع ماه رمضان، مادرم برفکش را میشست تا پای مرغ و گوشت را به سفرهمان باز کند.
هنوز مدرسهرو نبودم که با بوی دود و نفت چراغ لمپا برای سحری بیدار میشدم.
باوجوداینکه سی سال از آن روزها گذشته نمیدانم چرا سحرهای ماه رمضان به جای لامپ، فانوس روشن میکردند!
گاهی اوقات هم با سفارش زن جوان همسایه که از مادرم خواهش کرده بود، نگذارد سحری خواب بماند، بیدار میشدم. مادرم تا بیدار میشد محکم میکوبید به دیوار همسایه؛ از آن طرف دیوار که صدای توپه میآمد، آنوقت سفره سحری را پهن میکرد.
همه خواهرها از من بزرگتر بودند؛ پای بساط سفره که مینشستند از نگاهشان پیدا بود چقدر آرزوی یک خواب شیرین برایم دارند؛ بعضی وقتها هم صدایشان را میشنیدم که «هیس! هیس! فلانی الان بیدار میشه.» اما جلز ولز روغن، آن هم توی آن ساعت نیمهشب؛ آنقدر وسوسهام میکرد که بوی نیمرو را از ماهی سرخ شده تشخیص نمیدادم.
همین که وارد آشپزخانه میشدم تصویر سایه خودم، بوی غذا را از یادم میبرد.
خانه در تاریک روشنی چراغ نفتی بود و من سرگرم بازی با سایههای کوچک و بزرگ میشدم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱اسفند۱۴۰۴