صدای بمبارانها پشت هم بود. در تکان میخورد و ساختمان میلرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذرهای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راهپله فلزی.
چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمبها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتریها را پرت کرده روی زمین و بعد زدهاند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهیکردهاند از هم)؛ و شیشههای مغازهها همه خرد شده؛ و… .
سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده.
یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجیهای مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولینبار (و تا این لحظه، آخرینبار) به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش میدادم، ذکر میگفتم و جلو میرفتم.
خیابان ساحلی پرتردد است. ماشینها درحال عبور بودهاند که جنگندهها حمله میکنند. از شدت موج انفجار و ترکشها، ماشینها به حالت اوراقشدگی درآمده بودند. سرنشینها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه.
وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیکترین مواجهام با جنگ بود و بهخاطر مسائل امنیتی، غیرقابلذکرترینش.
صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم میسوخت؛ نفس کشیدن سخت بود.
کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفتهای کمک میکرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش میکرد.
رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکشخورده روی تختها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موجگرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تختها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی میخورد و چشمش باز و بسته میشد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده.
انتشار فیلم در این لحظهها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمبها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضیشان کرد به پاک کردن فیلمها.
از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانههای آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده بودند؛ شیشههای شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکشهای فلزیِ توی خانهها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازههایشان.
باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباسها.
رفتم سمت بازار. مغازهها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکبها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده سالهاش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما میدادند.
ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت، خانمها شعار میدادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگرانتر میشوند و فرصتطلبها جرئت پیدا میکنند و… .
ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا میداد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانیتر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمیخوانم. میخواستم آدمهای بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدمها.
ساعت نُه شد. گریهام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچهاش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زنهای کفنپوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بیحجابی که گفت ایرانی از چیزی نمیترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند.
🔹امین ماکیانی