راوی ماه

 

تصوری که از جنگ در ذهنم بود برمی‌گشت به فیلم‌ها و کتاب‌های دفاع مقدس. بیشتر هم کتاب‌هایی که از زبان همسران شهدا برای شهید مدافع حرمشان نوشته بودند.
این سال‌ها وقتی اتفاق خاصی می‌افتاد و اوضاع بحرانی می‌شد، بزرگ‌ترها می‌گفتند: «ما بچه‌ی جنگیم؛ نگران نباشید اتفاقی نمی‌افتد.»
حالا من هم جزو بچه های جنگ شده‌ام و جزو آنان حساب می شوم. راستش می‌ترسم از عاقبتم، که نکند بمانم و شهادت عزیزانم را با چشمانم ببینم. و یا هزاران فکر و خیال دیگر که بهتر است به آن‌ها میدان ندهم؛ اما ته‌ش هم می‌دانم تنها نیستم. رب من در قرآن گفته است تنهایت نمی‌گذارم.
امروز تشییع پیکر شهید ابوذر مرادی‌فرد بود. وقتی خبر شهادتش را به پدرم دادم، با چشمانم دیدم چهره‌اش پر از غم شده و سکوت معنا‌دارش را احساس کردم. پدرم انگار شهید را می‌شناخت. شاید هم رفیق بودند. ترجیح دادم سوالی نپرسم و به پدرم نگاه کنم. غم آن چهره توی قلب من هم نشست.
بعد از تشییع شهدای ۲۶ خرداد دیگر نای رفتن به مراسم شهید ابوذر مرادی را نداشتم. ۶ روز است جنگ شروع شده است. احساس می‌کنم سال‌هاست که گرفتارش بوده‌ام. امروز به خاطر خانواده‌ام از خانه بیرون نرفتم. اما بی‌قراری کلافه‌ام کرده بود. گوشی را برداشتم و برای یکی از مسئولین سازمان تبلیغات پیام فرستادم. جوابی که دلم را محکم کند نگرفتم. ساعاتی که گذشت، بی‌قرارتر شدم و دوباره با دو نفر دیگر تماس گرفتم. به هر شخصی که فکرم رسید پیام دادم و یا تماس گرفتم. انگار هیچ کدام دلم را گرم نمی‌کردند.
من می‌خواستم در این شرایط موثر باشم و به درد کشورم بخورم. من به دنبال آن هدف والا می گشتم و دنبال نقش مناسب بودم. نباید دختر بودنم مانع می‌شد. من هم می‌توانستم مثل خانم دباغ موثر باشم، چرا باید بیکار می‌نشستم؟
وقتی که زندگینامه‌ی خانم دباغ را خواندم فهمیدم، چه سختی‌هایی در زمان انقلاب و جنگ تحمیلی کشیده و مقاومت کرده.
وقتی هم که تعریف و تمجید رهبر انقلاب از خانم دباغ را شنیدم بیشتر به این شیرزن سرزمینم افتخار کردم.
حالا دلم می‌خواهد من هم مثل او مقاومت و ایستادگی کنم و باعث افتخار رهبر و کشورم بشوم. باید کاری کنم. این همان جنگی بود که همیشه حرفش بود و حالا وقتش رسیده عمل کنم.

🔹زهرا زادسری

۳۰خرداد۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا