عصر جمعه مادرم اقوام درجه یک را به صرف شام دعوت کرده بود. اخبار فضای مجازی درباره احتمال وقوع جنگ، نوجوانها و جوانترها را نگران کرده بود. بعد جنگ ۱۲ روزه چشمشان ترسیده بود و فقط کنار هم بودن میتوانست اندکی آرامشان کند.
برخی از اقوام، همانهایی که مادربزرگم «غریبنشین» خطابشان میکرد، هم از اصفهان و تهران و همدان، آمده بودند.
پس از صرف دلمههای مادرپز، که به کام همه خوش آمده بود، طبق معمول، بحث سیاسی آقایان داغ شد. فضا سنگین بود. بچهها رنگ پریده و مضطرب چشم دوخته بودند به دهان بزرگترها. خواهرزاده نه سالهام، با صدای بغضآلودی گفت: «کاش سمعکی بودم! الان درشون میاوردم تا صدای هیچکس رو نشنوم.» همین که صدای خنده جمع بلند شد، زد زیر گریه و به آغوش مادرش پناه برد.
دخترخاله نوجوانم آمد کنارم و پرسید: «خاله، پرانول داری؟» اولش فکر کردم، به اقتضای سنش، برای جلب توجه این حرف را میزند؛ اما مادرش گفت در جنگ اخیر، در اصفهان، صدای پدافند و موشک را کنار گوشش شنیده و از آن زمان تپش قلب گرفته و طبق دستور پزشک باید دارو مصرف کند.
برای عوضکردن فضا و پرت کردن حواسشان رفتم سراغ آلبوم عکسهای قدیمی. با استقبال خوبی روبرو شد؛ جوانها و نوجوانها با دیدن عکسها، غرق خنده شدند و با سوالهایشان از بزرگترها، خاطرات شیرین گذشته را زنده کردند. اما با ورق خوردن آلبومهای دوران جنگ، دوباره بحث و تبادل اخبار جنگی داغ شد.
مادرم رو به جمع گفت: «انشاءالله که جنگ نمیشه.» بعد رو به داییام ادامه داد: «یادته سال ۶۷ کربلایی (پدرم) زنگ زد و گفت پسرعمو امانالله شهید شده و پیکرش دست عراقیهاست؟ با گریه رفتم خونه پدرم توی خیابان انقلاب تا بهشون خبر بدم. هیچکس باور نمیکرد اماناللهِ تازه داماد، شهید شده باشه. اما وقتی میگفتیم کربلایی گفته، میگفتن پس دروغ نیست و به نشونه اندوه به سر میزدن. برادرم رفت منزلشون ببینه خبردار شدن یا نه! سیده فخری، مادرش، مشغول سبزی پاک کردن بوده و گفته پسرم داره میاد مرخصی؛ قرمه سبزی دوست داره. چند نفر رفتن و اومدن تا تونستن خبر رو بهش بدن. آخرش هم باور نکرد، تا اینکه پدرم رفت و پیکر رو با عراقیها معامله کرد و برگردوند. نذاشتن من توی مراسم باشم؛ گفتن برگرد پادگان بدرآباد، شاید از کربلایی خبری شد. این چشمانتظاری یه ماه طول کشید و خبری نشد. چند نفر از مردای فامیل هر روز از صبح میومدن خونه ما. شرایط مالی هم خوب نبود؛ به زحمت غذایی فراهم میکردم. تا غروب میموندن و وقتی ناامید از تماس کربلایی میشدن میرفتن. ارتباط با جبهه کامل قطع شده بود. تنها مردی که برگشت، با دو پای قطع شده اومد. همه زنها میگفتن: “خوشبهحال خانم فلانی، حداقل همسرش زنده برگشته.” بعد یک ماه، دایی بزرگم با کلی مقدمهچینی گفت: “خواهرزاده، فکر کنم کربلایی اسیر شده! این مدت میومدیم که اگه خبرش رسید تنها نباشید.” اون لحظه یاد شبی افتادم که ده روز بعد از رفتنش، رفیقش با جیپ خاکی اومد و ساکش را آورد و رفت. وسایلش همونطور که مرتب چیده بودم، دستنخورده مونده بود، همراه نامهای با این مضمون که “سنگرها محاصره شدهاند و دست عراقیها هستند. ساک را پس میفرستم.” شب تا صبح، کاغذ رو زیر نور لامپ گرفتم تا ببینم دستخط خودشه یا نه.
یه روز، زن همسایه محکم در زد و گفت: “بدو بیا! کربلاییه!” تا برسم خونشون، دو سه بار زمین خوردم. تلفن رو برداشتم؛ همین که صداش رو شنیدم، نفسم باز شد. سریع گفتم: “ایرانی یا عراق؟”
خندید و گفت: “ایرانم. عراق چیکار کنم؟”
_ مگه اسیر نشدی؟
_ نه؛ توی محاصره بودیم، نتونستیم ارتباط بگیریم.
_ هوای اونجا چطوره؟
_ بزار نگاه کنم.
_ مگه کجایی؟
من منی کرد و گفت: “راستش مجروح شدم بیمارستانم.”»
مادرم اشکهایش را پاک کرد و گفت: «ما با انقلاب بزرگ شدیم؛ با جنگ ازدواج کردیم؛ بچه آوردیم؛ مهمونداری کردیم و کلی کار دیگه. زندگی ادامه داره. محکم باشید.»
خواهرزادهام پرسید: «مامان، چطوری از هم خبر میگرفتید؟» پدرم گفت: «بیشتر با نامه. میخواید بیارم ببینید؟» صدای جیغِ از سر هیجان بچهها بلند شد. چمدان نامهها را که آورد، بچهها سر اینکه کدامشان نامه را بلند بخواند، دعوا میکردند و با هر خط نامه، قهقهه میزدند.
_ حالا چرا اینقدر ادبی! فقط یک صفحه سلام به امام و شهدا دادین، بعد نامه را شروع کردین؟
اخبار تیتروار نوشته شده بود؛ مثلاً «راستی، دایی یدالله، دختر عمو حجت را گرفته؟» یا «بچه فلانی دنیا آمده.» یا «دخترمان چه حرف جدیدی میزند.» یک صفحه هم اسم اقوام نوشته شده بود که «فلانی سلام میرساند.»
از همه فامیل نامه داشتیم؛ بعضیهایشان شهید شده یا فوت کرده بودند.
بچهها بعد از خواندن تعدادی از نامهها، انگار هوشیارتر و قویتر از قبل شده بودند.
🔹زهرا مومنزاده
۱۲بهمن۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah