هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز بخوام برای رهبرم حلوا بپزم.
دو ساعت مانده تا افطار، دست به کار میشوم.
اطلاعیه زدهاند امشب مسجد سیدمصطفی خمینی محله فلکالدین،
بعد از نماز، رژه موتوری و ماشینی دارند.
حلوا آماده شده؛ یک ربع دیگر اذان است.
سریع آماده میشوم و همراه زینب راه میفتیم طرف مسجد.
قبلش یک ظرف دیگر هم پر میکنم برای یکی از همسایهها. این چند روز انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
در را باز میکنند. حلوا را تعارفشان میکنم. میگویند نذرتان قبول.
جواب میدهم نذری نیست. فاتحه بفرستید برای رهبرمان و شهدا.
دو روز پیش هم، با فرنی دمِ افطار، همین کار را تکرار کردم.
شاید این کارها کمی تکانشان دهد؛ شاید هم نه؛ من کاری را کردم که باید.
🔹هانیه گودرزی
15اسفند1404