تا وقتی باباجون زنده بود، هرچه یادم میآید، شب ۲۱ بهمن در خانهی آنها اللهاکبر میگفتیم. اصلاً همانجا بود که فهمیدم این شب یعنی چه.
بعد از رفتنش هم کلیپ اللهاکبر گفتن حاج قاسم را میدیدم؛ هم به یاد خود حاجی و هم برای زنده نگهداشتن خاطرهی پدربزرگم.
اما امسال فرق میکرد.
در خانهی خودمان بودیم و شناختی از همسایهها نداشتم. پدرم هم شیفت شب بود و فقط من بودم و مادر و خواهرم.
هزار فکر و خیال در سرم میچرخید؛
اگر شعار بدهم و یکی از همسایهها جوابم را با فریاد بدهد چه!
اگر کسی از کوچه به پنجرهی خانهمان سنگ پرتاب کند چه!
همهی اینها باعث تردیدم شده بود.
چشمهایم را بستم و به شهید ابراهیم هادی فکر کردم. گفتم درست است مردی در خانه نیست، اما تو کنارم باش. مگر نه اینکه شهدا زندهاند! بیا با هم شعار بدهیم.
ساعت برای زنگ، روی ۹ شب گذاشتم. زنگ که خورد، صدای آتشبازی هم آمد. پنجرهی خانه را باز کردم. در میان سکوت خانههایی که انگار ساکنی نداشتند، از ته دل گفتم «اللهاکبر».
به معنایش فکر کردم؛ «خدا بزرگ است!» واقعاً بزرگ است. با تمام توان فریاد زدم. بعد از آن، مادر و خواهرم هم به من ملحق شدند.
یاد حاج احمد متوسلیان به خیر؛ همان که گفته بود:
«برای آنچه به آن اعتقاد داری بایست، حتی اگر هزینهاش تنها ایستادن باشد.»
همیشه لازم نیست میان عراقیها و آمریکاییها باشی تا حق را فریاد بزنی.
انگار اینبار کوچهی ما یک خطشکن میخواست؛
و اینبار، به اذنالله، آن خطشکن من بودم.
🔹زهرا زادسری
۲۱بهمن۱۴۰۴
#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah