وقتی از خیابان دلفان بالا میآمدم که به محل تجمع برسم، با صدای همهمه مردم و صدای برگزارکنندهها، یک لحظه حس کردم، مقصدم جایگاه ولایت است که هر سال محرم، برای مراسم عزاداری اباعبدالله میروم آنجا.
شلوغی محل تجمع طوری بود که خدا را شکر کردم ساربان نیستم چون حتماً شتر و بار همراهش در آن جمعیت گم میشد.
در این بین، مردم هوای یکدیگر را داشتند، مثل وقتی که چادر خانمی به شاخه بوته یک خشکی گیر کرد و جوانی سعی کرد چادر او را پیش از آنکه زن متوجه گیر کردن چادر شود، چادر را آزاد کند اما تا خواست چادر را آزاد کند، چادر خودش آزاد شد و زن به راه خودش ادامه داد.
پیرمردی را دیدم که چهره ی جالبی داشت. به او گفتم:«آقا ببخشید، یه سوال. من خیلی بیشعورم که دوست ندارم جنگ تموم بشه؟»
پرسید:«چرا؟»
جواب دادم:«آخه مردم خیلی باهم یکی شدن. خیلی حس میکنم بیشتر همدیگه رو میفهمن.»
در جواب حرف من گفت:«آره آفرین؛ این وحدت مردم خیلی قشنگه. من رو یاد سال های ۶۱ تا ۶۴ میندازه»
بعد هم یاعلی و التماس دعا گفتم و خداحافظی کردم.
🔹حسن احمدوند
۱۵اسفند۱۴۰۴