بالاخره اعلام شد. این چند روز آخر، انتظار، امتحان سخت الهی بود. دانشجوها در دانشگاهها قرار گذاشته بودند به محض اعلام نام رهبری جدید، به صورت نمادین با نماینده ولیفقیه در استان بیعت کنند.
مکان، حوزه علمیه کمالیه. با یکی از دوستان همیشه همراه و از قضا همسایه، راهی شدیم. احتمال میدادیم مسیرهای اصلی بسته باشد و ناچار از مسیر جایگزین و خیابان شریعتی برویم.
برخلاف انتظارمان یک تاکسی سر مسیر مانده بود. تا ما را دید بلند پرسید: «بازار؟»
باورمان نمیشد. محض اطمینان، دوباره کاری کردم و پرسیدم: «آقا دوازده برجی؟» سری به نشانه تأیید تکان داد.
پایین پل حاجی پیادهمان کرد. گفت من نمیتوانم جلوتر بروم، ولی شما پیاده بروید، میگذارند رد شوید. خیال خام!
از این نوارهای آبی کشیده بودند و چند نفر که معلوم بود «برادر»اند، بیسیم به دست، مردم را به سمت خیابان پایین و کنار پل هدایت میکردند: «خطرناکه. خوهرم خطر داره، نموعه رد بوییت.»
چند قدمی دور شدم و نگاهی انداختم. محل بمباران دیروز، ویران شده بود. ویرانی! چه کلمه عجیبی! تا قبلازاین، ویرانی را فقط از قاب تلویزیون و لای کلمات کتابها دیده بودم. دیدنش از نزدیک عجیب بود؛ مثل صدای دیروز. بمباران! چه واژه دوری!
شما تا حالا بمباران از نزدیک دیدهاید؟ بمباران از آن چیزهایی است که هم دیدنی است و هم شنیدنی. شنیدن چه؟ بمباران را از نزدیک شنیدهاید؟
روزهای اول اکثر نقاط، دور بودند و خارج از شهر. صدا میآمد؛ در و پنجره تکان میخورد؛ ولی دور بود.
یکبار سحر، خسته بودم و دوباره جایی را زدند. در و پنجره بلندتر از قبل، حضور مهمان ناخوانده را اعلام کرد. همه ترسیدند و چه و چه؛ اما من فقط پتو را محکمتر بغل کردم و اهمیتی ندادم. همین شد که ژستِ پسر شجاع بگیرم و دست به قلم که نه، به کیبورد ببرم و بنویسم: «دیگر صدای بمباران و جنگندهها تکانم نمیدهد»؛ دست بر قضا، متن نصفه ماند تا بخاطر «تکان» تکمیل نشود.
داشتم از نزدیکی به ویرانی میگفتم. راستش هنوز هم آنقدر نزدیک نبودم. آن «برادر»ها که گفتم، خودشان در دل خطر ایستاده بودند و نمیگذاشتند ویرانی نزدیک ما شود.
دیر شده بود. با راهنمایی چند نفر راهی کوچه پس کوچههای پشتبازار شدیم تا به مقصد برسیم. در راه، ذهنم هزار جا بود. بقایای محل بمباران؛ پوشههای قاطی شده خاطرات کودکی؛ مسیر بزرگسالی؛ گذشتن از کنار محل حادثه؛ راه رفتن روی پل؛ نگاه کردن به رودخانه شهرمان و ارزیابی کم یا زیاد شدن آب رود!
همه رفتهاند؛ این بار به اجبار. دیروز نقاطی از شهر را زدند و چه کسی تضمین میدهد که فردا خاطرات دیگرمان دستخوش بمباران نامردها نشود! دوستِ کمی ترسویم گفت: «کاش مرا بزنند، قلعه را نه.» ولی مگر تضمینی هست! بمبها با شهر ما بیگانهاند؛ خاطره ندارند. ریشه ندارند.
با بحث سر اینکه از این پس کوچه برویم و آن یکی بن بست به نظر میرسد، ادامه دادیم. همیشه دلم میخواست قدیمیترین محله خرمآباد را بگردم. چه وقتی دیدارش نصیبم شد!
فرصت توقفهای طولانی نبود. محله با آنچه شنیده بودم تفاوت داشت. خیلی از خانهها نوساز بودند و خیلیها قدیمیِ قدیمی. در مسیر به محوطهای سنگفرش شده رسیدیم؛ چیزی شبیه به فیلمهای تاریخی. تابلویی از نام و نشانش نبود. کمی آن طرفتر موزه زبان و ادبیات فارسی بود. در و پیکرش ریخته بود. احتمالاً بر اثر انفجار دیروز. کوچهها باریک بودند و پیچ در پیچ. بعضی خانهها از آن زنگهای قدیمی داشتند که فقط یک مستطیل باریک است با یک دکمه. حتی با وجود نوساز بودن بودن خیلی از خانهها، کوچهها هنوز بوی قدمت میداد؛ بوی ریشههای عمیق.
در راه، گروه مجازیمان را چک کردم. شیشههای حوزه کمالیه بهخاطر موج انفجار ریخته بود و برنامه به زمان دیگری موکول شده بود.
دوستم اصرار داشت سریع برگردیم. من اما، ادامه دادم و وسط خیابان که رسیدیم ماندم.
نمای روبرویمان، ویرانی بود. میان آن همه خرابی، یک بیلبورد، دقیقا همان روبروی خیابان سالم مانده بود؛ راست قامت. تصویر چهرهای که آمده بودیم تا با جانشین خلفش بیعت کنیم.
🔹زهرا محمدی مطلق
18اسفند1404