میخواستم هر طور شده خودم را به راهپیمایی برسانم.
به میدان شقایق رسیدم. رفتم سمت ماشینهای مسیر شمشیرآباد. به یکی از رانندهها که کنار ماشینش ایستاده بود گفتم: «آقا مصلی میرید؟»
گفت: «نه خانِم راهپیماییه، ورگشتنش سخته!»
از خانه دیر راه افتادم و نگران همین بودم. به راننده بعدی گفتم: «آقا دربست منو میبرید مصلی؟»
گفت: «اوسه چهطور ورگردم؟»
رفتم سر مسیر و به ماشینهای عبوری گفتم: «مصلی؟»
هیچکس توقف نکرد.
برگشتم عقب و رفتم توی فکر. رفت و آمد ماشینها را نگاه کردم. سرم را به سمت راست برگرداندم. عکس رهبر که جلوی سینه پیرزنی بود و به طرفم میآمد توجهم را جلب کرد. نگاهم به پیرزن و عکس رهبری بود. تا برسد او هم چند بار نگاهم کرد.
نزدیک که شد بهش لبخند زدم. گفت: «روله تو هم ها رویی راهپیمایی؟»
_ آره مادر. ولی ماشینا نمیبرنمون.
_ ایسه چی بکیم؟
دستی به عکس رهبر کشیدم و گفتم: «مادر چرا میخوای بری راهپیمایی؟»
نگاهش به ماشینها بود. با شنیدن حرفم سرش را به سمتم برگرداند و گفت: «روله تو هشت سال جنگه یادت نمیا. نونی چنی جوو رتن شهید بین که یه عراقی پاش ننیه د کشور. ایسه ار مه نروئم و خین شهیدا خیانت کردمه.»
گفتم: «مادر گرونیو چیکار کنیم؟»
_ هه روله یه هم میگذره. ایما قدیم قحطینه پشت سر نیاییم. دوروسه الان همه چی فرق کرده. ولی دولت باید و فکر با. وا تش زین مال مردم که گرونی دوروس نموئه.
عکس رهبر را بوسیدم؛ از پیرزن خداحافظی کردم و برگشتم خانه. در مسیر به حرفهایش فکر کردم که نتیجهی یک عمر تجربه و چشیدن سرد و گرم روزگار بود. کاش این روزها تصمیم جوانترها از مسیر گوشدادن به حرف بزرگترها میگذشت.
۱۹دی۱۴۰۴
🔹نسرین دالوند