این روزها جنگ را در خانهی عمو میگذرانیم. هر روز تعداد مهمانها کم و زیاد میشود؛ اما یکتا، دخترعمویم، و فاطمهزهرا، خواهرم، مشتری ثابت هر شب شدهاند. بعضی وقتها هم دوقلوها و آرشیدا میآیند.
یکتا پیشدبستانی است؛ دختری تپل و بامزه. اسباببازیاش را آورد. توی اتاق بودم. گفت: «فقط برای تو ساز میزنم.» و من که چشمانم قلبی شده بود، به ساز زدن ناملایمش واکنش خوبی نشان دادم. بعد آرشیدا آمد داخل اتاق و نمیدانم چطور شد که مرا بردند وسط مامانبازیشان؛ هرچند میدانستم این انتخاب چیزی جز پشیمانی و غلط کردن ندارد، چون دیگر ولم نمیکنند و باید مامانبازی کنم؛ منِ بیستساله!
به اطراف نگاه میکنم. در این روزهای جنگی، صدای جنگنده که میآید، واکنش بچهها متفاوت است. یکتا آنبار هدفون گذاشته بود و به آهنگ مورد علاقهاش گوش میداد. خواهرم ترسیده بود و دوقلوها هم به روی خودشان نمیآوردند؛ اما روسری سرشان کردند برای فرار.
جدای از اینها، بهشان که دقت میکنم، انگار نه انگار جنگ است. یکی مثلاً الساست با قدرت یخ، یکی مثلاً قدرت گُل دارد که هنوز هم نمیدانم یعنی چه! مدام هم در بازیهایشان کلمهی «مثلاً» تکرار میشود. برای خودشان دنیایی دارند. سحریها هم کنار ما بیدار میشوند و برای ناهار هم چیزی میخواهند.
این کودکان امیدهای فردای ایران هستند. مطمئناً سالهای بعد، مثل کودکانی که جنگِ هشتسالهی دفاع مقدس را زندگی کردهاند، برای بچههایشان تعریف خواهند کرد و نام خودشان را بچهی جنگ خواهند گذاشت.
من با دیدنشان به دنیای کودکیام برمیگردم و میفهمم چقدر دنیا را ساده میگیرند. به رسم آنها، مثلاً جنگ تمام شده است و مردی که قدرت گُل دارد، البته نه فقط گل، قدرتهای زیادی، میآید و همهی دنیا را پر از شادی و گل میکند؛ پر از رنگهای قشنگ؛ دنیایی رنگارنگ.
و آن روز نزدیک است، به اذنالله.
🔹زهرا زادسری
21اسفند1404