راوی ماه

 

گاهی که به خودت می‌آیی، می‌بینی میانِ سطورِ کتاب‌ها و سکانسِ فیلم‌هایی که دیده‌ای، در حالِ زندگی کردنی؛ درست مثل آن لحظاتِ غریبی که سراسیمه، مقدماتِ افطار و سحرِ بسیجیانی را فراهم می‌کردیم که شبانه‌روز در کوچه‌ها و مساجد، پاسدارِ امنیت هستند. جابه‌جا کردنِ دیگ‌های سنگین و طنینِ صلوات‌های دسته‌جمعی که با هق‌هقِ گریه برای #آقا گره خورده، بخشی از زیستِ حماسیِ ما شده.

یادم می‌آید آن دقایقی را که کوچه به کوچه و خیابان به خیابان، به دنبالِ قوتِ سفره‌ها می‌گشتیم و هر بار که با قیمت‌های چندبرابری مواجه می‌شدیم، آهی جان‌سوز از نهادمان برمی‌خاست. با این همه، هر یک از خواهران با چشمانی بارانی و شانه‌هایی گل‌آلود، به رسمِ عزا، گوشه‌ای از کار را می‌گرفتند. یکی پیاز و مرغ‌ها را خرد می‌کرد؛ دیگری حبوبات را به آتشِ دیگ می‌سپرد و آن یکی آرام و بی‌هیاهو، ظرف‌های کثیف را به گوشه‌ی حیاط می‌بُرد و با آبِ سرد می‌شست؛ و بی‌صدا، دانه‌های اشک را میهمانِ صورتش می‌کرد.
گاهی در میانه هیاهوی کار، وقتی رمقی برایمان نمی‌ماند، در میانِ جمعیتِ عزادار می‌نشستیم. آنجا که صدای «مویه‌خوانی» بلند بود و نوای جان‌سوزِ «هرو هرو» و «روله روله» گفتنِ زن‌های مسن در فضا می‌پیچید، ما نیز سر بر زانو می‌گذاشتیم؛ گویی در آن لحظات، تنها با همین گریه‌ها، داغِ دلمان کمی سبک‌تر می‌شد.

نجواهایی از گوشه و کنارِ مطبخ به گوش می‌رسید: «آقای فقیهم… آقای رشیدم… آقای باصلابتم… آقای مهربانم… آقا یتیممون کردی.»
ناگهان فریادی از اعماقِ جانِ یکی از دوستان برخاست: «آقاااا… آقاااا…» و با همین یک کلمه، سدِّ چشم‌هایمان هنگامِ آبکش کردنِ برنج می‌شکست و سیلِ اشک روان می‌شد.

برنج که دم کشید، برای طبخِ حلوای افطاریِ عزادارانِ آقا رفتم. اما طاقتم طاق شد؛ لحظاتی دستانم را بر صورت کوبیدم، کفِ آشپزخانه نشستم و با ناله گفتم: «آقا… آخر من چگونه برای شما حلوا بپزم؟» دست و دلم به کار نمی‌رفت؛ اما عشق نهیب می‌زد که باید مراسمِ آقا با شکوهِ هرچه تمام‌تر برگزار شود.

در میانِ هیاهوی کار، گوشمان به اخبار بود؛ گاهی از ابهتِ سربازانِ آقا و غرشِ موشک‌ها دلمان خنک می‌شد و گاهی با شنیدنِ خبرِ شهادتِ هم‌وطنان و دیدنِ پیکرهای ارباً اربا، جگرمان خون می‌شد.

با همسرم تماس گرفتم تا بپرسم صدای انفجار از کجا بود. بغضِ صدایش لرزه بر اندامم انداخت. پرسیدم: «کجایی؟» گفت: «گلزارِ شهدا هستم. چند پیکرِ مطهر را برای غسل و کفن آورده‌اند. سردخانه‌ایم.»

رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا، تنها ظهور امام زمان می‌تواند آتش این دل‌های سوخته را خاموش کند.»

🔹زهرا مومن زاده

۱۱اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا