راوی ماه

 

۲۸ خرداد، برایمان برنج آمد. عده‌ای از مردم به محض اینکه نیسان حاوی برنج را دیدند به سمت فروشگاه هجوم آوردند.
هرکسی تا تولنسته بود با خودش کارت عابربانک آورده بود. آخر به هر کارت یک برنج میدادند.
یک تن برنج چیز کمی نبود؛ ولی جمعیت زیاد داخل فروشگاه بود. هرکسی میخواست سریع سهم برنج خود را بردارد و برود؛ اصلا هم برایش مهم نبود جلوی کسی بیفتد.
فایده نداشت؛ اگر اینطور پیش میرفت شاید هر خانواده بیش از ده گونی برنج به خانه میبرد. کسی هم به فکر دیگری نبود. از روی صندلی‌ام بلند شدم و گفتم خدا رحمت کند پدر و مادرتان را هیچ فکر کرده‌اید اگر موشک بخوریم با برنج ها به هوا می‌رویم و باران برنج می‌بارد؟
فروشگاه سکوت شد و یکهو همه زیر خنده زدند.
چند نفری شرمنده شدند و کیسه اضافی برنج را به نفری که برنج بهش نرسیده بود دادند.
زنی که دو کیسه دستش بود باز پافشاری کرد که باید به من دو کیسه بدهی. با حوصله هرچه از آخرت و قیامت برایش گفتم، هرچه از خوردن حق دیگری گفتم فایده نداشت.
فهمیدم گوشش از این حرف‌ها پر است برنج جلوی چشمانش را گرفته. گفتم ببر ولی فردا نگویی من که کاری نکرده‌ام و بهشت حق من است.
برنج را برد و رفت ولی تصمیم گرفتم هرکس به فروشگاه می‌آید از زیادی کالا برایشان بگویم.
چند روز به کارم ادامه دادم گرچه بعضی‌ها تا چشمشان به بار برنج و روغن می‌افتاد خدا را فرموش می‌کردند ولی خیلی‌ها بودند که حرفهایم را گوش می‌دادند و به اندازه نیاز برمی‌داشتند.
نتیجه کارم شد دیدن خواب شهید. خسته بودم. کنارم آمد و گفته خسته‌ای؟ گفتم خیلی. گفته بک یاعلی بگو و بلند شو. با یاعلی گفتن خودم از خواب پریدم.

🔹مریم میرزائی
۳۰خرداد۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا