راوی ماه

آدم‌ها در جنگ چقدر زود بزرگ می‌شوند. تا همین دیروز داشتیم به زینب یاد می‌دادیم به جای امین بگوید باباجان. و یاد هم گرفته بود. اما حالا دارد مرگ بر اسراییل را تمرین می‌کند. «ر» و «ل» کمی توی دهانش خوب نمی‌چرخد اما کلیتش را خوب از آب درمی‌آورد. کلمة شهید را هم یاد گرفته. جلوی تلویزیون می‌ایستد و تصویرشان را که می‌بیند می‌گوید شهید!
توی خانه روایت هم که تا دیروز روایت پیشرفت می‌نوشتیم و زندگینامه شهدای جنگ تحمیلی اول را، همین قائده برقرار است. البته نسبی. مثلاً بچه‌های رسانه عجیب قد کشیده‌اند. یکی‌شان قبلاً تا لنگ ظهر خواب بود و من هم عادت کرده بودم که اگر کاری دارم باید ظهر به بعد، سراغش بروم. یا هر کاری را دو سه هفته زودتر بسپارم و هی پیگیری پشت پیگیری تا سروقت تحویلش بدهد. حالا اما خودشان می‌آیند و می‌روند. سر و تهشان را می‌زنی یا توی گلزار و مراسم تشییع شهدایند یا توی کوچه و خیابان درحال مصاحبه گرفتن. پیگیری هم اصلاً لازم نیست. نو به نو می‌گیرند و تدوین می‌کنند و تحویل می‌دهند.
«همدلی» را هم می‌شود بزرگ‌شدن دانست. دیروز چندتایی عکس و کلیپ دیدم که کاسبی تخفیف داده بود روی اجناسش؛ دیگری کارت‌های یارانه که گروی اقساط مشتری‌هایش بود را پس داده و یکی نذر نان کرده بود برای سلامتی رزمندگان. تصویر عجیبی نیست برایم. قبلتر توی مستندهای روایت فتح دیده بودم نمونه‌هایش را؛ و بعدتر توی سیل پلدختر و زلزله کرمانشاه و جاهای دیگر خودم شاهد مستقیمش شدم. گفتم عجیب نیست؛ اما دیدن هر بارة این همدلی برایم تازگی دارد. بوی خوب انسان بودن می‌دهد. عطر ملیح ایرانی بودن دارد. و همان دیروز همسرجان همین عطر ملیح را با خود به خانه آورد. وقتی رفته بود نانوایی و نان گیرش نیامده بود و شاطر از کیسة نانی که می‌خواسته شب با خودش به خانه ببرد، چندتایی را داده به او. و چقدر مزه داد نان دیشب شاطر. و چقدر حال خوب کن است این همدلی.
آدم‌ها در جنگ چقدر زود بزرگ می‌شوند. چقدر خوب، بزرگ می‌شوند…

🔹امین ماکیانی

۲۹خرداد۱۴۰۴

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا