راوی ماه

 

بعد از نماز صبح، صدای قلبم را شنیدم؛ تند تند می‌زد. تا ساعت ده و نیم صبح، خوابم نگرفت. چشم‌هایم گرم خواب بود که با گروم گروم ضربان قلبم چرت از سرم پرید. دخترم از مدرسه آمد. تا وارد خانه شد زد زیر گریه. کیف و کتابش را توی مدرسه جا گذاشته بود. زبان روزه دارش از ترس توی دهانش نمی‌چرخید.
گفت: «مامان گفتن جنگه؛ من فکر کردم شما رو زدن!» معصومیت و مهربانی قلب کوچکش دلم را سوزاند. صورتش را بوسیدم و گفتم: «نگران نباش؛ هیچی نشده؛ دخترای مدرسه شلوغش کردن!»
رفتم سراغ گوشی؛ خبرها را از بیت رهبری و پاستور و مراکز مهم خواندم. صدایی مثل سوت توی سرم پیچید. فهمیدم این تپش، عشق ایران عزیزتر از جانم بود که داشت توی قلبم شور می‌زد و خواب را از چشمانم گرفته بود.
و حالا هم که قلبم از خبر دبستان شجره طیبه میناب، تب کرده است؛ داغ، داغ است! مثل خاطره آخرین سفره‌ی سحری روزه اولی‌های مدرسه شجره طیبه میناب!
مثل اینکه نازنین دخترم، با لب‌های خشکیده و زبان روزه‌دار؛ هرگز از مدرسه برنگشته است.

🔹سمانه قاسمی‌منش

۹اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا