دیشب، در میانهی غوغای خیابان انقلاب و تلاطم شعارهایی که آسمان شهر را شکافته بود، من معجزهی استقامت را در قاب غریبی دیدم. پدری که گویی چهار گوشهی صبور قلبش را به امانت با خود به میدان آورده بود. او تنها نبود، لشکری کوچک از پسرانش را به همراه داشت که از قامت نوزاد خفته در کالسکه تا شانههای استوار نُهسالگی، همگی عهد کرده بودند که آن شب، مردانه در کنار پدر بمانند.
تماشای آن صحنه، لرزه بر جانم انداخت. کودکان را میدیدم که با آن دستهای کوچک، از آغوش امن مادر و صف بانوان فاصله گرفته بودند تا در تلاطم جمعیت، شانه به شانهی مردان بایستند. آنها میخواستند از همین حالا، سنگینی مسئولیت این خاک را روی شانههای ظریفشان حس کنند. و چه صبری داشت آن پدر. پدری که یک چشمش به راه بود و لرزش قدمهای کودکانش که زیر دست و پای جمعیت نیفتند، و چشم دیگرش به افق آرمانهایی که برایش فریاد میزد.
او میان نوازش سرهای پرشور پسرانش و گره کردن مشت راستش در هوا، پلی از عشق و غیرت زده بود. با هر «حیدر حیدر» و هر شعاری که سر میداد، گویی داشت ورقهای کتاب تاریخ را در گوش فرزندانش زمزمه میکرد. او نه فقط یک شرکتکننده در راهپیمایی، که یک «آموزگار حماسه» بود. مردی که خستگی را با لبخندی به روی کوچکترین پسرش که در کالسکه بیتابی میکرد، از تن میتکاند و ثانیهای بعد، لرزه بر اندام دشمنان این مرز و بوم میانداخت.
در آن لحظه، غرق تماشا بودم و در دلم مدام زمزمه میکردم: «الله اکبر… لاحول ولا قوه الا بالله». با خودم گفتم ملتی که خانههایش اینگونه بنا شده، ملتی که پدرانش نان حلال را با چاشنی غیرت به سفره میبرند و پسرانش از بدو تولد، راه خیابان و ایستادگی را بهتر از راه بازی و آسایش میشناسند، هرگز رنگ شکست را نخواهد دید. هیچ قدرتی در جهان، حریف این پیوند ناگسستنی ایمان و خانواده نخواهد شد.
این پرچم افتادنی نیست، چون ریشههایش در عمق نگاه همین کودکان بیدار است. تا وقتی آغوش این پدران صبور، پناهگاه سربازان فردای ایران است و تا وقتی این نسل، حضور را نه در کلام که در قدمهای استوار خیابان میآموزد، دست هیچ بدخواهی به حریم این آسمان نخواهد رسید.
ماشاءالله به این غیرت علوی و پایدار باد؛ این ایمان اصیل که ستونهای محکم خانهی ما، ایران است.
🔹مراد مطهری
۱۷اسفند۱۴۰۴