دوستم کارگاه خیاطی دارد. چند ماهی میشود کار و کاسبیاش کساد شده. این اواخر کلاً مشتری نداشت و کارگاه را بسته بود.
وقتی بهش گفتم میخواهیم پرچم مشکی با طرح رهبر شهید بزنیم، گفت: «بیاید کارگاه، خودم براتون میدوزم.»
چند نفر از خانمها با شابلون، تصویر رهبری را میزدند روی پارچههای دوخته شده و پارچهها میشدند پرچم عزای سردرِ خانهها. خانههایی که عزادار امام شهید بودند.
چندتایی دیگر از بچهها ایستگاه صلواتی زده بودند و شبها چایی میدادند دست مردم. همین دوست خیاط گفت دیروز به همسرم گفتم که ما هم مبلغی به موکب کمک کنیم. گفت همسرش، هفتصد هزار تومان بیشتر نداشته که دویست هزار تومانش را داده برای موکب و بقیهاش را هم گذاشته برای خرجی بچهها.
گفت: «خوشحال شدم از کمکی که میکنیم؛ و نگران از اینکه همه موجودیمان همین است!
دلشوره گرفتم؛ حالا میخواهیم اجاره این ماه را چهکار کنیم! صاحب ملک، عادت دارد یک روز قبل از موعد، پیام میدهد و یادآوری میکند برای واریز اجاره. اینبار اما تماس گرفت. ترس برم داشت. اما نه؛ حرفش چیز دیگری بود. گفت پول آب و برق این ماه را خودش تسویه کرده؛ اجاره را هم بخشیده؛ بهخاطر آقا!
من نخودی توی آش انداختم، اما چه معامله پرسودی بود!»
🔹ارسالی مخاطب از پلدختر