راوی ماه

 

زن، ظرفِ روغن را محکم دست گرفته بود. سرش را کمی نزدیک‌ برد و با صدای لرزان گفت: «می‌شه این رو بنویسی به حساب؟»
فروشنده سرش را پایین انداخت و با لحنی که شرمندگی در آن موج می‌زد، گفت: «به‌خدا آباجی، ما هم دیگه فقط نقدی خرید می‌کنیم؛ شرمندتم.»
زن، بی‌آنکه حرفی بزند، آرام، عقب‌گرد کرد. روغن را به قفسه برگرداند و همراهِ دخترِ جوانش، که موهایِ بلندش آزادانه رویِ شانه‌هایش ریخته بود، از مغازه بیرون رفت.
سکوتِ سنگینی فضایِ مغازه را پُر کرد.
در صفِ پرداخت، زوجِ جوانی با خریدهایِ مختصرشان ایستاده بودند. نگاهشان چند لحظه در هم گره خورد؛ کمی پچ‌پچِ کردند و ناگهان زن، چادرش را محکم زیرِ گلو گرفت، به سمتِ قفسه دوید و همان ظرفِ روغن را برداشت. با شتاب از مغازه بیرون زد تا خودش را به آن مادر و دختر برساند.
پایِ دردِ هم‌نوع که وسط باشد، قلب‌ها یکی می‌شوند.

🔹زهرا مومن‌زاده

۱۷اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا