ماشینها و سرنشینهایشان ترکش خورده بودند. از آن سمت ساحلی کمک میخواستند.
مردم از دیوارهای کنار خرمرود پایین رفتند. شلوارهایشان را بالا زدند و از خرمرود گذشتند. برخی از خانههایشان پتو آوردند تا مجروحها را رویشان بگذارند.
یک دختر جوان با یک مَن آرایش و شال افتاده دور گردنش، به یک موتوری که کلاه و ماسک داشت و فیلم میگرفت، مشکوک شده بود. گفت: «چرا فیلم میگیری؟ برای کجا میخوای بفرستی؟ تحویل سپاهت میدم!»
چند جوان نقش پلیس راهنمایی و رانندگی را بازی میکردند. سعی داشتند با جابجایی سطل زبالهها به ماشینها جهت بدهند و گره ترافیکی را باز کنند.
انفجار همه را شوکه کرده بود. شیشهها شکسته بود. برق نبود. اما مردم حواسشان به همدیگر بود. دریغ نکردند از هر کار کوچکی که میتوانستند.
🔹معصومه عباسی
بمباران خرمآباد ۱۷اسفند۱۴۰۴