موقع نماز شهید به گلزار شهدا رسیدیم.
جمعیت زیادی توی صف نماز بودند. خیلی منظم و آرام. و فقط صدای امام جماعت میآمد. من و خواهرم فوری خودمان رو توی صف زنان جا دادیم و به نماز ایستادیم.
نماز که تمام شد مداح شروع به نوحه خوانی کرد. یک زن سیاهپوش که دو نفر دستهایش را گرفته بودند به عکس “شهید ابوذر مرادیفرد” نگاه میکرد و صدای آرام و بیحالش که میگفت: روله مهربانم!
به گوشم رسید.
وقتی نالهاش را شنیدم دل و اشکم با هم ریخت.
مداح میگفت: خجالت نکشید دستاتونو بیارید بالا و بلند بگید یا حسین!
از دل و جان یا حسین و بعد مرگ بر اسرائیل و مرگ بر منافق گفتیم.
شهید را بلند کردند و جمعیت یا حسین گویان او را به سمت مزارش بردند. تلقینش که خوانده شد و مداح با شور حسینی نوحه لری و امام حسینی میخواند یک نفر از پشت بلندگویی گفت: همسرش رو برای وداع با ابوذر صدا بزنید.
دیدم یک نفر به سمت مزار رفت. جمعیت خیلی زیاد بود و راحت نمیشد همه را دید.
یک لحظه خانم سمانه قاسمی توی جمعیت برگشت و جوی اشکی که از فرط گریه توی صورتش راه باز کرده بود را دیدم.
زن ناراحت و لرزان اولی را دوباره دیدم. آنقدر بیتابی کرد که از حال رفت. به خواهرم گفتم برایش آب بیاور. تا او برود و برگردد از زن بغلدستیاش پرسیدم مادر شهید است؟ گفت: نه خاله شهیده!
او را بلند کردند. خواهرم رسید و کمی آب به او داد. اما قدرت قورت دادن آن را هم نداشت. میلرزید و میگفت: موهامو بپوشونید! نذارید کسی موهامو ببینه! نذارید کسی دستامو ببینه! ابوذر بدش میاد!
بعد از دقایقی زنی گفت: یاحسین، کنار بزنید!
دختر بچهای بغلش بود و از کنارم رد شد. کامل صورتش را دیدم. دختر شهید بود. با آن جثه کوچکش حول و حوش پنج سال به نظر میرسید و چهقدر چادر بهش میآمد. همسر شهید هم با بیحالی و تلو تلو خوردن به کمک دو نفر زیر سایه درختی که نزدیک مزار همسر شهیدش بود بردند.
مداح روضه لریاش را شروع کرد. میگفت: دخترو بواَ دار بالانشینن… (دخترانی که پدر دارن بالانشین هستن)
این را که شنیدم خجالت کشیدم! بغضم ترکید. اشکم ریخت! شرمنده از دختر شهید یک لحظه نشستم تا به او نه، به خودم ثابت کنم بالانشینِ بهشت اوست و ما به گرد پایش نمیرسیم!
بعد بلند شدم و سرم را با صدای یک زن چرخاندم که میگفت: برادر من برای خودم گریه میکنم! تو که جات خوبه!
به هر کجا که رو میکردم زن و مرد و دوستان شهید از دل و جان اشک میریختند و دم از عشق حسینی و اهل بیتیاش میزدند!
تا آنجا که مداح گفت: کربلایی ابوذر تو با بیبی فاطمه چه عهدی بستی که پهلویت شکستهبود!
🔹نسرین دالوند
۲۸خرداد۱۴۰۴