راوی ماه

 

حال عجیبی دارم. تنها کاری که انجام می‌دهم راه رفتن است.
در خانه‌ی جمع و جورمان هزار چرخش بی‌هدف می‌زنم؛ کاش لااقل کعبه‌ای بود و این همه گردش را طوافمان‌ حساب می‌کردند.
قدم‌هایم سبک است؛ انگار بر ابری خیالی سوارم.
صدا‌ها را سخت می‌شنوم و پاسخ ها انگار پشت ترافیک شدیدی مانده‌اند.
دخترم شِکوه می‌کند و می‌گوید: «مامان معلوم هست حواست کجاست؟ هزار بار صدایت کردم! یحتمل افطار نان و آب خواهیم خورد اگر فعل‌فور به داد غذای روی گاز نرسی!»
دست‌پاچه می‌شوم؛ سوی گاز را کم می‌کنم؛ غذا را هم می‌زنم؛ اما بوی خوبی ندارد!
انگار از اولش فرایند پخت و ترکیب موادش را رعایت نکرده‌ام. همسرم از خلوتش بیرون می‌زند و خودش را به آشپزخانه می‌رساند. غذای نیم‌سوز را بهانه می‌کند تا به داد دلِ من برسد.
می‌خواهد دلم را آرام کند؛ از صبح که خبر شهادت رهبرم را شنیده‌ام، مات و متحیر مانده‌ام. خشکم زده؛ نه اشکم سرازیر می‌شود، نه شیون می‌کنم؛ در شوک رفتنش مانده‌ام.
می‌خواهد روحم را التیام ببخشد و التهاب‌ قلبم را تسکین دهد. اما زبانش به حرف نمی‌چرخد. نگاهم می‌کند؛ من اما از چشمانش کلیدواژه‌‌های نابی را می‌خوانم.
چشمانش با من حرف می‌زند و می‌گوید: «گوهری گرانبها را از دست داده‌ایم اما روشنای راهی که برایمان به ارث گذاشته است محو ناشدنیست؛ پس تاب بیاور. تاب بیاور مبادا سنگینی غمت پرچم انقلاب را خمیده کند.»

🔹فاطمه رستم‌پور

سمنان ۱۰اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا