خدا نکند جنگ شود و خانهات بشود جای جنگزدهها!
دیروز که مقر فرماندهی انتظامی را زدند، همراه مادرم رفتیم سراغ خواهر و برادرم. خودشان از قبل آماده بودند که بیایند خانه ما.
رفتیم برای خرید. وقتی رسیدیم، صدایشان تا توی کوچه میآمد. تحلیلهای جنگی شروع شده بود. اما جنگ میدان جنگ واقعی، توی خانه بود! هرکدام با دوتا ساک و چمدان آمده بودند و مثل بمب هر کدام را انداخته بودند یک گوشه خانه!
مادرم من را کشید یک گوشه و گفت: «حرفی نزنی ناراحت بشن.»
تصمیم گرفتم صبوری کنم؛ ولی من و این همه صبوری محال است. همان اول کار، مقر خودم را مشخص کردم و گفتم: «کسی داخل اتاق من نیاد کاری باهاش ندارم!»
از افطار، شبنشینی بعدش، خواباندن بچههای کوچک، بیدار شدن برای سحری و تحلیلهای تهندارِ سیاسی میگذرم.
ساعت هفت تازه چشمم گرم شده بود که صدای دویدن یک نفر را بالای سرم شنیدم. چشم باز کردم؛ برادرم داشت دنبال چیزی میگشت. لباسها را بهم میریخت و با صدای بلند میگفت: «کاپشنم رو پیدا کنید دیرم شده.»
همه بیدار شدند. هرکسی یک گوشه خانه را میگشت.
مادرم گفت: «چه رنگیه؟»
برادرم جواب داد: «بنفش.»
هرچه گشتیم، پیدایش نکردیم.
قید کاپشن را زد و همانطوری داشت از خانه میزد بیرون که خانمش، صدایش کرد: «صبر کن، صبر کن ایناهاش.»
کاپشن توی دست زنداداش، سرمهای بود! همه کاپشن را دیده بودیم، اما آخر سرمهای تا بنفش؟!☹️☹️
دیرش بود، اما شب که بیاید، باید برایش یک کلاس فشرده تشخیص رنگ برگزار کنیم.
🔹مریم میرزایی
14اسفند1404