راوی ماه

 

با فاطمه به بیمارستان عشایر رفتیم.
همه‌‌چیز روی روال همیشگی خودش بود‌.
نه شلوغی، نه ترسی، نه حرفی، نه حدیثی.
چیز دور از تصوری نبود. همه‌مان‌ از جنگ ۱۲ روزه به بعد، آماده این روزها‌ بودیم‌.

ساعت ۱۴:۲۰ دقیقه به بیمارستان عشایر رسیدیم‌. داخل اورژانس‌ چرخی زدیم‌؛ خبری نبود‌ بیرون‌ آمدیم‌.
ساعت را چک کردم‌ ۱۴:۳۳ دقیقه‌ را نشان‌ می‌داد‌. ده دقیقه دیگر هم‌ گذشت و یک آمبولانس‌ دم‌ ورودی اورژانس‌ توقف‌ کرد‌. درش را باز کردند‌؛ با این‌که طبیعتا‌ً هر آمبولانس جای یک نفر را داشت، اما منتظر بودم‌ چند نفر زخمی در آن‌ ببینم‌.
چند پرستار جلویش جمع شدند و برانکارد را که کشیدند، یک نفر با لباس گرمکن‌ سرمه‌ای با پای خودش پیاده شد و یک نفر دیگر زیر بغلش را گرفت و داخل اورژانس‌ برد‌.
خیلی این‌ دست و آن دست کردیم‌. با تجربه‌ جنگ ۱۲ روزه‌ می‌دانستیم‌ اگر داخل برویم و از هر کسی سؤال بپرسیم‌ باز دردسر می‌شود‌.
دو نفر از نیروهای‌ تیپ‌ ۵۷ از اورژانس‌ بیرون‌ زدند و سوار آمبولانس‌ شدند. نگذاشتم‌ در ماشین را ببندند‌؛ فوری گفتم‌: «از بچه‌های خبرنگارم‌ باید خبرهای‌ این‌ روزها‌ رو بنویسم. چه‌ اتفاقی برای دوستتون‌ افتاد‌؟»
_ موج‌ گرفتگی بود‌. فقط یه نفر‌.
پرسیدم: «از پادگان‌ چه خبر؟»
_ هیج‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌، همه‌ چیز خوبه‌.
می‌دانستم‌ اجازه‌ درز اطلاعات به بیرون‌ را ندارند.
اما باز اصرار کردیم. چیزی‌ که نگفتند تشکر کردیم‌ و آن‌ها رفتند‌.
آمبولانس‌ دیگری‌ آمد. یک نفر با سر باندپیچی‌شده و یک نفر با لباس‌های خاکی‌ که برای همراهش تعریف می‌کرد: «ما دم‌ تونل‌ چغلوندی‌ بودیم‌. خودم‌ پهپاد رو‌ دیدم‌! دم‌ تونلو‌ زد! نه یکی دوتا، چندتا زد! همه‌ جا رو دود و گرد و خاک گرفت‌. جلوی چشامون‌ تار شد و سرمون‌ گیج رفت‌.»
تعریف‌ می‌کرد و داخل می‌رفت‌.
دل را به دریا زدیم‌ و داخل رفتیم‌. از سوپروایرز تعداد مجروحین‌ را پرسیدیم‌.
گفتند: «دو نفر نظامی و دو نفر مردمی‌.»
اسامیشان را داد و رفتیم‌ دنبالشان‌.
بااین‌که‌ دنبال نظامی‌ها بودیم‌ اما اول چشممان‌ به همان‌ کارگر‌ تونل‌ چغلوندی افتاد؛ باهاش‌ صحبت کردیم.
گفت: «۲۵ نفر توی تونل‌ در حال کار بودیم. من راننده‌ جرثقیل‌ بودم‌ و توی کابین‌ نشسته‌‌بودم‌. پهباد رو از نزدیک دیدم!»
در حال صحبت بود که یکی از پرستارهای‌ خانم‌ آمد و کاسه‌ کوزه‌مان‌ را به‌هم‌ ریخت. کلی حرف زد.
گفت: «شما اجازه‌ گرفتن خبر از بیمار رو ندارید! با اجازه‌ کی این‌کارو می‌کنید؟!»
صدایم‌ بالا رفت و گفتم: «همه‌ جای دنیا خبرنگار حق گرفتن‌ خبر در همه‌ جا رو داره!»
به حراست اورژانس‌ که چند قدم‌ آن‌طرف‌تر بود معرفی‌‌مان کرد.
خدا را شکر آدم‌ منطقی‌ بود‌. گفت: «خانم‌ الان وقتش‌ نیست! باید با حراست کل بیمارستان‌ هماهنگ کنید. برید بعداً بیاید‌!»
چشمم‌ افتاد به‌ قیافه‌ مرد کارگری با چفیه‌ خاکی روی‌ سرش و صورتی‌ پر از گرد و غبار.
نگاهش که می‌کردی معلوم‌ بود هنوز درگیر صحنه‌هایی است که از نزدیک دیده؛ اصابت چند گلوله جنگی به تونل؛ موج‌گرفتگی خودش؛ گرد و خاک توی تونل و پهباد اسرائیلی‌ بالای سرش که تا به حال این‌قدر از نزدیک ندیده‌ بود!

🔹نسرین‌ دالوند

بعدازظهر‌ ۹اسفند۱۴۰۴
بیمارستان‌ شهدای عشایر خرم‌‌آباد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا