راوی ماه

 

روبروی بیمارستان عشایر، برای تجمع شبانه جمع شده بودیم. سمت چپم پیرزنی بود که چادرش را به رسم عزاداری لری، پیچیده و عکس رهبر را دستش بود. بعضی‌ها همچنان لباسشان گِل‌مالی بود. عقب‌تر مردی، دود سیگارش، موقع شعار دادن به هوا می‌رفت.

هوا آنقدر سرد بود که انگشت‌هایم درست تایپ نمی‌کردند. باقی افراد هم قطعاً بهتر از من نبودند.

مردم، رو به قبله، با اشک بر اباعبدالله و یارانش سلام فرستادند.‌ بعد با شعار تاکید کردند «وارث حیدر خیبر شکنیم؛ در و دروازنه وا یک می‌کنیم»؛ بعد هم اتمام حجت کردند که «این آخرین پیامه، مذاکره حرامه».

موقع برگشت بابا گفت: «یکی از پشت زد به ماشین. خانوادگی اومده بودن و پرچم ایران دستشون بود. بهش گفتم اگه خردش هم کرده بودی مهم نبود؛ برو به سلامت.»

🔹فاطمه امیری

۱۴اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا