روایتی از شهادت سه دلاور مرد ارتشی
پادگان زیر آتش پهپادها بود. بچههای سپاه شهید داده بودند. نه یکی؛ چندتا. خبر شهادتشان که آمد و تصویرشان که پخش شد توی فضای مجازی، صبر بچهها هم تمام شد.
– مگه ارتش مرده باشه که این بیشرفا اینطوری بخوان جولان بدن. باید بریم کمک.
این حرف مشترک همه بچهها بود.
از تیپ یک و دو نفراتی رفتند برای کمک. اوضاع کمی بهتر شد؛ اما حمله پهپادها هنوز ادامه داشت. اینبار تعداد دیگری از بچهها داوطلب رفتن شدند. وحید هم داوطلب شد. بوکسور بود و بچه پشتبازار. جوان و قبراق. بهخاطر شجاعت و ورزیدگیاش توی پادگان صدایش میزدیم «شیرِ زرد». غیرتش اجازه ماندن نمیداد. همراه بقیه دوشپرتابها را دست گرفتند، ریختند عقب ماشین و راهی شدند. راهیِ راهی که میدانستند برگشتن ندارد. وقت رفتن ذرهای ترس توی چشم هیچکدامشان نبود. مصمم؛ استوار؛ حتی خوشحال. غیرت بود که موج میزد توی نگاههشان. انگار یک عمر تمرین کرده بودند این لحظه را.
فرمانده گفت ما جنگ تن و تانک را از قدیمیهای جنگ شنیده بودیم؛ حالا این بچهها جنگ تن و پهپاد رقم زدند. از ماشین پریدیم پایین و با دوشپرتابها رفتیم توی میدان. آن عوضیها از آسمان میزدند و ما از زمین. تعدادشان زیاد بود. قر میخوردند بالای سرمان. دوتایشان را زدیم. یکیشان موشک انداخت سمتمان. شهید دادیم؛ سه نفر.
سامان حبیبی، ایمان ورهزردی و وحید حسنوند.
ارتشیهایی که فدای ملت شدند.
امین ماکیانی
۳۱خرداد۱۴۰۴