
هنوز دو سال هم از ازدواجشان نمیگذرد؛ اما هر بار که تماس میگیرد، با همان لحنِ پر از محبتش میگوید: «آجی! محمد میگه با این همسری که برام انتخاب کردی، بهشت رو برای خودت خریدی.»
الحمدلله که زندگیشان اینقدر شیرین است.
همین هفته پیش بود؛ آخرِ شب که میشد، با کلی ذوق و شوق پیام میداد و گزارشِ تکتکِ خریدهای سیسمونی بچهاش را برایم میفرستاد. حالا «رقیه»اش را هفتماهه باردار است.
از روز اول جنگ، روزی چندبار با هم تماس داریم؛ گاهی با گریه از شهادت دوستان همسرش برایم میگوید و گاهی با اقتدار، از رفتن به راهپیمایی.
شوهرِ پاسدارش آمادهباش است.
همه اعضای خانواده خودش و همسرش و من، اصرار داریم به خرمآباد بیاید؛ ولی دلش طاقتِ دوری ندارد. محکم میگوید: «مگه خونِ من از خونِ رهبرم رنگینتره؟ من و رقیه و خونهزندگیم، فدای رقیهی امام حسین.»
راستی، چقدر بزرگ است این امتحان! اینکه پابهماه باشی و کنار گوشت صدای موشک بیاید و دست بگذاری روی شکمت تا صدای انفجار جگرگوشهات را نترساند؛ همسرت در میدان رزم باشد و تو در شهری غریب، تنهایِ تنها، پای آرمان و امامت بمانی.
آیا این چیزی غیر از دانشآموختگی در مکتبِ زهرایِ علی است؟»
🔹زهرا مومنزاده
13اسفند1404