غروب روز نوزدهم رمضان است. دور میدان اسدآبادی، میوه فروشها آنقدر سرشان شلوغ مشتریهاست که فرصت جار زدن ندارند. بوی تیز سیرهای نورسیده، عطر گشنیز و جعفری مغازه سبزیفروشی که دارد تربچهها را دسته میکند، به خیالم میاندازد که آمدهام؛ برای خرید شب عید.
تا پایم را گذاشتم توی مغازه ماهیفروشی، از تلویزیون، صدای سحر امامی را شنیدم: «بینندگان عزیز توجه فرمایید. بینندگان عزیز توجه فرمایید.» سه بار این جمله تکرار شد. وسط مغازه خشکم زد. ضربان نبضم تندتر شد. همزمان تصاویر تجمع مردم در میدانهای شهرهای مختلف درحال پخش بود.
با شنیدن این جمله، تصویر رادیو آمد توی ذهنم: «اینجا آبادان است و آبادان میماند!» احساس فتح خرمشهر، توی قلبم شروع کرد به نفس کشیدن. دلشوره داشتم.
صدای بوق ماشینها، گذر موتورها و همهمه بازار که روی تیزی گوشهایم نشست، دست به دامان زیرنویسهای قرمز رنگ شبکه خبر شدم. خبرها حاکی از شلیک موشکهای فوق سنگین با رمز «لبیک یا خامنهای» بود.
معادله ذهنم بهم ریخته است. یک عمر تصویرم از جنگ، کتاب «حوض خون» بود؛ روزگاری که با شستن پتوهای خونی و خاک کردن تکههای گوشت و استخوان میگذشت؛ به اضافهی گرسنگی و هزار و یک بدبختی دیگر!
اما نسل ما، نسلِ سفیدبختی است؛ مثل آخرین فرزند خانواده، وسط هیاهوی جنگ، خدا هوای دل خوشیهایمان را دارد.
عطر این بازار و حال و هوای مردم توی خیابانها، همه بخشی از سمفونیِ جنگی است که دارد نوای حماسهی امید و ارادهی ایرانیها را مینوازد.
🔹سمانه قاسمیمنش
17اسفند1404