راوی ماه

دیشب عمو، عمه و خانواده‌اش برای مجلس ختم یکی از بستگان از تهران آمده بودند خرم‌آباد.
صبح، کمی پیش از شروع جلسه قرآن از خانه بیرون رفتم و نان خریدم و رفتم خانه مادربزرگ.
ساعت حوالی ۱۰ بود که ناگهان عمه با نگرانی و هیجان بین همهمه و بگو بخندها گفت: «بزنید شبکه خبر ببینم؛ یا اباالفضل.» یکی از بچه‌ها سعی می‌کرد شبکه خبر را بیاورد. عمو پرسید: «چی‌شده؟»، عمه جواب داد: «پاستور رو زدن انگار؛ سینا داری چکار می‌کنی، بزن شبکه خبر دیگه.» کنترل را از سینا گرفتم و شبکه خبر را آوردم. خبر درست بود. حدوداً نیم ساعت بعد، زمین لرزید.
گویا تقلا‌های پیش از مرگ کفتار پشم طلایی و کفتار آبی آغاز شده بود؛ حالا ما باید تقلاهایشان را مهار و از آسیب دیدن خودمان جلوگیری می‌کردیم تا در زمان مناسب کار را یکسره کنیم‌.
یک چشم‌مان به موبایل و چشم دیگرمان به تلویزیون بود.
حوالی ظهر #موشک‌های_ایرانی و رد عبورشان را در آسمان می‌شد دید.
وقت رفتن سر خاک مرحوم، صفوف پمپ بنزین، که یک سوم خیابان‌ها را مسدود کرده بود، توجه‌ها را جلب می‌کرد. سر مزار، اکثر مردم سرشان در تلفن‌هایشان بود؛ اما برخلاف همیشه، اینبار همه یک موضوع را دنبال می‌کردند.
بعضی شایعاتی را بازگو می‌کردند و بعضی دیگر، از آسیب دیدن تونلی که در میان راه با آن مواجه شده بودند حرف می‌زدند.
در همین حین، خبر حمله اسرائیل به #مدرسه_دخترانه_میناب را در تلفن همراه خواندم.

اما یک نکته وجود داشت؛ هیچکس آیه‌ی یأس نمی‌خواند. شکر خدا رخدادهای این یکسال، باعث شده مردم خیلی بیشتر از قبل به خودشان باور داشته باشند.

🔹حسن احمدوند

۹اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا