_ آجی صدای رعد و برق میاد!
دفترم را رها کردم و دستش را گرفتم: «امیرعلی، بیا!»
کشیدمش کُنجِ خانه.
زهرا داد میزد: «کنار پنجره نرید!»
زینب، دست مادرم را میفشرد و با صدای بلند، دست در دست هم، آیتالکرسی میخواندیم.
امیرعلی با بدنی لرزان نگاهم میکرد.
خانه میلرزید؛ صدا خیلی نزدیک بود. هر آن منتظر بودیم آجرها از سقف به بغلمان بیفتند.
بعد از چند موج، دیگر نتوانستم بنشینم. چادرم را روی سرم انداختم و با بیاحتیاطی، دمپایی به پا زدم و رفتم داخل حیاط.
زهرا داد میزد: «نه، توی حیاط نرو! خطرناکه!»
ابرها پشتِ دود سیاه پنهان شده بودند و بوی باروت و سوختگی فضا را پر کرده بود.
به خیابان رفتم.
پر از ماشینهایی بود که توقف کرده بودند. سرنشینهایشان پیاده شده و هرکس به سمتی که بلندای دودی به آسمان میرفت نگاه میکرد.
جلو رفتم.
توی جوب، خواهر و برادری با صورتی خیس، دست انداخته بودند گردن هم و از ترس میلرزیدند و اشک میریختند.
کنارشان نشستم تا شاید کمی آرامشان کنم.
با گلوی خشک شده گفتم: «خاله، تموم شد. ببین عزیزم، هیچی نشده.»
جنگندهها رفته بودند؛ اما بغض و کینهی مردم خرمآباد نسبت به اسرائیل ابدی شد.
🔹فاطمه مهدویخواه
۱۷اسفند1404