امسال برای او سالِ دیگری است؛ سالِ ۹ سالگی. سالی که با چادر نمازِ گلگلی و لبهای تشنه، برای اولینبار، صمیمانه سرِ سفرهی خدا مینشیند. اما انگار بزرگ شدنش فقط به نماز و روزه نیست؛ قلبِ این دختر، خیلی زودتر از اینها قد کشیده.
یادِ شبی افتادم که با چه معصومیتی برای مادرش تعریف کرد که خوابِ «آقا» را دیده. تمامِ روز با همان زبانِ کودکی، برای سلامتیاش دعا میکرد؛ اما فردایِ آن شب، وقتی خبرِ تلخِ شهادت آقا پیچید، چنان از تهِ دل فریاد کشید و گریه کرد که همسایه را سراسیمه پشتِ در کشاند.
نزدیکِ افطار بود و داشت با همان دستهایِ کوچک به خالهاش کمک میکرد تا برایِ رزمندهها ساندویچ درست کنند. پرسید: «خاله، مردم چقدر کمک میکنن؟» وقتی شنید هرکسی به قدرِ توانش، از بیست هزارتومان تا دو میلیون تومان میدهد، گفت: «دمِ غیرتشون گرم!» خاله از این ادبیات خندهاش گرفت.
او در فکرِ آن ۲۰۰ هزار تومانی بود که به خواهرش قرض داده بود و درست قبل از جنگ، پسش گرفته بود. زیرِ لب زمزمه کرد: «اگر میدونستم اینجوری میشه، اصلاً پسش نمیگرفتم.»
کمی بعد، دستش را در کیفش کرد و یک اسکناسِ صد تومانی را کفِ دستِ خاله گذاشت. خاله بغلش کرد، بوییدش و غرقِ بوسهاش کرد.
نیم ساعت گذشت. نیم ساعتی که لابد تویِ دلِ کوچکش، جنگی تمامعیار راه افتاده بود؛ یک طرف تمامِ دنیایِ رنگارنگِ کودکی و خوراکیهایِ خوشمزه بود و طرفِ دیگر، درست کردنِ یک ساندویچ بیشتر!
برگشت و صد تومانیِ دوم را هم آورد برای خاله.
او از «اضافه»ی مالش نبخشید؛ او «تمامِ دارایی»اش را داد.
🔹زهرا مؤمنزاده
۱۶اسفند۱۴۰۴