صبح پنجشنبه، چهاردهم اسفند، با صدایی عجیب از خواب بیدار شدم؛ نه فقط من، همه ساکنان خانه.
صدا چند بار تکرار شد. انگار سوغات عمو ترامپشان به خرمآباد رسیده بود.
خواهر کوچکم، که هشت سال دارد، بیقرار شده و ترس در دلش افتاده بود. هر کاری میکردیم آرام نمیشد. مدام میگفت: «برویم الشتر.»
در همین میان، یکی از فامیلها هم با حرفهای ترسناک، چاشنی ترسش را بیشتر کرد.
من را بگو! من نمیخواستم از شهرم بروم. نمیخواستم فراری باشم. میخواستم کنار مردم بمانم؛ در راهپیماییها؛ در فعالیتها.
اما وقتی کودکی ترسیده باشد، نه با خوراکی آرام میشود، نه با گول زدن. میترسد؛ میترسد بمیرد.
حتی برنامههای شبکه پویا هم آرامش نمیکرد.
رفتم خانه یکی از دوستان؛ چند نفر آنجا جمع شده بودیم. مادرم تماس گرفت: «بیا تا برویم الشتر.»
انگار همه دنیا روی سرم خراب شد. هیچکاری از دستم برنمیآمد. مدام با خودم میگفتم: «ای خدا، تو صاحب منی. نذار ببرنم. نذار از زحمتهایی که پای انقلاب کشیدم محروم بشم.»
از خانه دوستم تا خانه خودمان، یک کوچه فاصله بود؛ اما برای من انگار راهی به سوی زندانی بود که نه خبری از شعار دادن در آن بود و نه از فعالیت.
با خودم فکر میکردم اگر آنتنها و اینترنت قطع شوند، در آن زندان چه باید بکنم! اگر برگردم و ببینم رفیقهایم شهید شدهاند چه! اگر من جا بمانم چه!
در ذهنم مداحی ترکیبی آهنگران و حاج مهدی رسولی مرور میشد:
«اگر دیر آمدم، مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم
درِ باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند.»
آنقدر گریه کردم که قول دادند شنبه بیایند سراغمان. از پنجشنبه تا شنبه چند ساعت میشود؟! دوست داشتم فقط بخوابم تا زودتر تمام شود.
به الشتر رسیدیم. آنجا آرامش داشت؛ هوای پاک، صدای ماهیهایی که در حوضچه شنا میکردند، مرغ و خروسها و جوجههایشان، درختان و فضای سبز؛ اما هیچکدام دلم را گرم نمیکرد. چطور میتوانستم آسوده باشم، وقتی هر لحظه ممکن بود جنگندههای دشمن، خواهران و برادرانم را تهدید کنند!
نمیخواستم از آن فضا استفاده کنم. بیشتر وقت را سرم در گوشی بود تا بالاخره شنبه رسید.
میگویند خرمشهر را خدا آزاد کرد؛ و من را هم. الحمدلله.
اینبار خدا به دل خواهر کوچکم انداخت که با وعده دیدار دخترعمویم ریحانه و دوقلوها راضی شود برگردیم. آمدیم. و شب هم، به لطف خدا، با دوستم رفتیم تجمع.
اینبار بیشتر قدر دانستم. فهمیدم شرکت در این تجمعها توفیقی است که باید خدا نصیب کند؛ وگرنه ما کارهای نیستیم.
🔹زهرا زادسری
17اسفند1404