همیشه از چیزهای تکراری بدم آمده؛ از حرفهای تکراری، کتابهای تکراری و روزمرگی. در طول این بیست و اندی سال تلاش کردم رنگ و لعاب بدهم به تکرارها؛ گاهی یک مطلب را از چند کتاب مختلف خواندم، گاهی دستور پختهای تازه امتحان کردم و برای فرار از حرفهای تکراری، کنار آدمهای اهل فکر و مطالعه نشستم.
حالا در ایران خیلی چیزها برای همهمان تکراری شده؛ با زبان روزه از یک مراسم به مراسم دیگر، تشییع پشت تشییع، شب تا سحر بیداری و خبرهای پیدرپی.
بین این همه تکرارِ خستهکننده، فهمیدم گاهی تفاوتهای کوچک، تکرار را باشکوه میکنند. باشکوه و متفاوت مثل پیرمردی عصابهدست که شب قدر، کفن پوشیده و پرچم «ما ملت امام حسینیم» را بر دوش داشت.
متفاوت مثل مادری که شیشههای پرایدش را پایین داد و با اسپیکر، آهنگ «بزن که خوب میزنی» پخش کرد.
باشکوه مثل شب قدر زیر باران؛ مثل نماز جمعه در خیابان؛ مثل «الله اکبر» زیر موشکهای دشمن؛ مثل دستهای سالم و گرهخوردهی روز قدس.
بعضی تکرارها ماندگار میشود در تاریخ؛ میشود عشق و امید به آیندهی وطن. بعضی تکرارها حتی بدون تفاوت، باشکوهاند؛ مثل من و تو در خیابان.
🔹فاطمه امیری
۲۲اسفند۱۴۰۴