راوی ماه

لرزش زمین‌ بود‌. بعد هم صدای تکان‌ خوردن‌ درهای‌ بسته‌.
فکر کردم‌ خواب می‌بینم. اما صدای مادر و زن‌های داخل کوچه‌ باعث شد به خود‌م بیایم‌ و چشم‌هایم را باز کنم‌.
چند بار صدای اصابت و لرزیدن درها‌ به گوشم‌ رسید و تکان خوردن جایم را حس‌ کردم‌.
جنگ است و هر آن‌ ممکن‌ است یک جایی را بکوبند.
مادر آرام‌ به پدر می‌گفت: «می‌گن شهیدش کردن.»
یهو نشستم!
گوشی را از روی مبل برداشتم و نت را روشن کردم‌.
خبرهای دیشب، به واقعیتی‌ باورنکردنی‌ تبدیل شده‌بود!
آقایمان‌ و اهل بیتش‌…
خدا می‌داند، فقط خدا می‌داند‌ چه حرف‌ و حدیث‌ها و سبقه‌ای از همه‌‌چیز از ذهنم‌ گذشت…
چشم‌هایم‌ با قطرات اشکِ گرم گونه‌هایم را سوزاند.
خیره به خبر توی دلم‌ گفتم:
«آقای جهان اسلام بود‌. نتوانستند‌ آقایی‌اش را بر دنیا هم‌ ببینند‌!»
کجاها‌ رفتم و چه‌ها دیدم و چه‌ بر من گذشت بماند‌؛ آخر کل روز عزادار بودم‌. فقط دقایقی‌ فارغ‌
از دنیای بیرون و در خلوت خودم همه‌ چیز را جسته و گریخته کنار هم‌ قرار دادم؛ در بیت، در حال کار و به دست دشمن‌ قسم‌ خورده‌ به شهادت برسی، شایسته‌ترین‌ ملکوت است.
مجاهد فی‌سبیل‌ الله‌ یعنی همین‌.
شهادتش‌ اگرچه‌ جگرسوز‌، اما نشان‌ حقانیت راه، مکتب  و سخنش بود.
می‌دانم شهادتی جریان‌‌ساز دارد! شب دراز است و قلندر بیدار‌…
تازه در نبودش‌ خوب و بد را غربال‌ می‌کنیم؛ همه‌مان!
راه رسیدن به قله‌ را نشانمان‌ داد.
دیگر تصمیم و انتخاب با ماست!
راستی آقا‌ جان‌…
گفته‌‌بودند‌ با اهل‌بیت جزیره‌ خریده‌ای‌. مکانش‌ را نمی‌دانستم‌.
می‌دانم انتخاب‌هایت بهتریناند؛ اما فکرش‌ را نمی‌کردم‌ جزیره‌ای در بهشت برین‌، به قیمت‌ جان‌ شیرین‌ خریده‌ باشی!

🔹نسرین دالوند

۱۰اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا