راوی ماه

 

حوالی ده صبح بود و کلاس ادبیات برپا. دبیر شعر می‌خواند و آرایه می‌گفت تا ما تندتند یادداشت کنیم. نمی‌دانست قرار است تلفن همراهش زنگ بخورد و خبر شروع جنگ به دستش برسد!
تلفنش که زنگ خورد، ما هم خبر را شنیدیم. همگی متحیر و متعجب بودیم. معلم رو کرد به چشم‌های منتظر ما: «بچه‌ها جنگ شده،حمله کردن.»
جنگ؟! جدی بود؟!
در افکار خودم غرق بودم؛ دیگر صدایی نمی‌شنیدم و تنها زیر لب ذکر می‌گفتم.
تا من به خودم بیایم بچه‌ها وسایلشان را جمع کرده بودند. ظاهرا کسی آمده بود در کلاس و گفته بود مدارس باید تخلیه شوند. یکی کوله‌ام را جمع کرد و دیگری چادرم را سمتم گرفت. کمی بغض کرده بودند اما کنار هم بودن تسکینشان می‌داد؛ آرامش تزریق می‌کردند به جان هم.

می‌خواستم این روز در خاطرم بماند تا اگر عمری بود راوی این روز برای نسل بعد شوم.
جنگ شروع شده بود؛ ترس و اضطراب در دلهایشان غالب شده بود؛ ولی گمانم نیروی ایمان و عشق حقیقی بچه‌ها به یکدیگر و به وطن، زورش بیشتر بود و ترس را عقب راند.
حالا ذکرهایم آرامتر شده بود؛ دست‌هایم سرد بود اما لبخند می‌زدم؛ لبخند حقیقی؛ لبخندی که بوی آرامش می‌داد.
انگار قلبم فریاد می‌زد تا این دختران هستند و دست هم را می‌گیریم چیزی برای ترسیدن نیست.

🔹زینب بهاروند

۹اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا