راوی ماه

با پلاستیک غذا و کیسه‌ی زباله‌های دستش، آرام آرام آمد کنار جایگاه. روبروی بنر که رسید، ایستاد. چند دقیقه زل زده بود به یک نقطه. به چیزی در بنر. تکان نمی‌خورد. اولش فکر کردم شاید رفته توی هپروت‌؛ ماندن و زل زدنش که طولانی شد رفتم سمتش. اول بنر را نگاه کردم. عکس امام و سرداران شهید بود. پرسیدم: «به چی نگاه می‌کنی؟» گفت: «شمخانی.» درست نشنیدم؛ هم بخاطر صدای ضعیفش، هم شاید انتظار شنیدن این اسم را نداشتم. دوباره پرسیدم: «چی؟» و گوشم را بردم نزدیک دهانش.
_ شمخانی. نظامی بودم. سال ۶۴، عملیات والفجر۸، شمخانی اومد منطقه بهمون سر زد. عکسش رو دیدم، خاطراتم زنده شد.
سرم را کشیدم عقب و صورتش را نگاه کردم؛ ریش‌های نامرتب، سیاهیِ دوده و خاکستر، اشکی که نشسته بود توی چشمش و حسرتی که نمی‌شود با واژه توضیحش داد.

🔹امین ماکیانی

۱۷اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا