مامانم از خانوادهای سنتی بود و طبعاََ شخصیتی سنتی هم داشت. عشق خاصی به اهل بیت داشت و صدای نوحه خواندنش برای امیرالمؤمنین هنوز توی گوشم مانده؛ انگار صدای نوحهی دختری بود که برای پدر مرحومش میخواند.
حلوای شب بیستویکم رمضان، خیلی براش مهم بود. از وقتی یادم میآید حتی یک سال هم این حلوا پختن قضا نشد.
دم افطار، عطر حلوا توی خانه میپیچید و بعد اذان، برایمان حلوا را توی ظرفهای دوست داشتنیاش میکشید و تأکید میکرد حتماً موقع خوردن حلوا، برای حضرت امیر فاتحه بخوانیم.
حالا، من هم مادر شدهام و سعی میکنم توی مادری کردنم، شبیه مامانم باشم. به تبعیت از او، هر سال شب بیستویکم رمضان، به نیت فاتحه برای امیرالمؤمنین حلوا میپزم.
امسال اما…
بیستم ماه رمضان، زهرای یازده ماههام، از صبح تب داشت و علی دوسالهام هم با وجود سرماخوردگیاش، که سوغات این چند شب مقاومت خیابانی بود و هربار میدیدمش میگفتم فدای سر رهبر شهیدم، لحظهای دست از شیطنت و پرحرفی نمیکشید.
برای منِ روزهدارِ دغداری که پر از تشویشِ موشکهایِ در کمینِ عزیزانم بودم، تحمل این شرایط راحت نبود. همین که شام و افطار را آماده میکردم، منتی بود که بر سر عالمیان میگذاشتم.
با همین فکرها خودم را مجاب کردم که امسال خبری از حلوا نیست.
یک ساعتی مانده بود به اذان؛ دخترکِ مامانیِ درونم، شروع کرد به نق زدن و حلوای بیستویکم را طلب کردن؛ و منی که خودم میدانستم مریضی بچهها بهانه است و دردم چیز دیگری است. من فقط دلم نمیآمد حلوا بپزم.
من در نوجوانی و با دعای خیر مادر از لاک جیغ به خدا رسیده بودم. من جوانی بودم که شیرینی ولایت رهبری علیوار، تمام جانم را پر کرده بود. من به هیچ وجه تصور نمیکردم در ۲۶ سالگی، برای علی زمانهام حلوا بپزم. من میخواستم از حلوا پختن فرار کنم، تا برای لحظهای یا حتی ساعتی هم که شده، داغ بر دل نشسته از خاطرم محو شود.
ولی دخترک درونم خیلی قویتر از این حرفها بود؛ سنت مامان باید زنده بماند!
بسم الله گفتم و با داغ کردن تابهی پر از روغن، به آن آرد اضافه کردم. موقع آماده کردن شربت حلوا، صدای نوحههای مامانم پیجید توی سرم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود.
بغضی که این روزها دیگر مهمان گلو نیست و صاحبخانهای شده برای خودش را به زحمت فرو خوردم و زیر لب برای برکت حلوا قدر و کوثر خواندم.
هرچند دقیقه یکبار یکی از بچهها ناله، گریه یا فریاد مااااماااااان را دستاویز میکرد، برای خارج کردن من از آشپزخانه.
با هر سختیای که بود، به نیابت از مامانم حلوای بیستویکم را به افطار رساندم. توی دلم گفتم: «مامان، نگران نباش. حلوای بیستویکم قضا نشد؛ ولی اینبار برای دو علی باید فاتحه بخونیم.»
پ.ن: لطفا هدیه به امیرالمومنین و رهبر شهیدمان و مادرم که در ایام شهادت امیرالمؤمنین از دنیا رفت، فاتحهای با صلوات قرائت کنید.
🔹نگین محمودیفرد
۱۹اسفند۱۴۰۴