«دنیا رو آب ببره تو یکی رو خواب میبره.» چشمم با شنیدن این جمله باز شد. مادرم بالای سرم بود «ایی سر زردِ بیپدر موعه حمله کرده.»
انتظار حمله را داشتم؛ یعنی نقل محفل دوستانهمان همه جا همین جنگ با آمریکاست.
تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر از حمله به پاستور و بیت رهبری میگفت. بدنم یخ زد؛ اما ته دلم گفتم حتما آقا جای امنیه!
ایران اینبار خیلی زودتر از دفعات قبل، به حمله اسرائیل و آمریکا با حمله موشکی جواب داد. حالا مقصد فقط تلاویو نیست، بلکه کوبیدن تمام پایگاههای آمریکا در منطقه است.
ساعتهای روزم با بررسی اخبار گذشت. بعد از افطار یکی از دوستانم تماس گرفت: «شایعه شده آقا رو شهید کردند. یه عده حرومی هم اومدن اینجا دارند شادی میکنن.» رفتیم جابی که گفته بود. چند نفری بیشتر نبودند. باهاشان درگیر شدیم؛ در کسری از ثانیه پا به فرار گذاشتند.
دلم آشوب بود. نکند خبر صحت داشته باشد!
ساعت یک شب به خانه رسیدم؛ با فکر اینکه اگر آقا شهید شود همه چی تمام میشود، خوابم برد.
صدای ممتد گوشی خوابم را پراند. در عالم خواب و بیداری جواب دادم.
صدای آن طرف خط با گریه گفت: «حاجی حونمو درمس، آقا شهید بیه.» بدنم یخ کرد؛ اشک از چشمانم سرازیر شد. به آخر دنیا رسیده بودم. حس یتیمی به کنار؛ گویا تمام عزیزانم را از دست داده بودم.
تلویزیون را روشن کردم؛ لباس سیاه مجری را که دیدم، دیگر چیزی نشنیدم.
با صدای شیون و «روله روله، عزیزم مرده، برارم مرده» مادرم به خودم آمدم.
گوشی را چک کردم توی گروه نوشته بودند: «تجمع بعد از نماز صبح، میدان کیو!»
ساعت شش راه افتادم سمت میدان. از دور جمعیتی پیدا بود که حتما آنها هم مثل من توان ماندن توی خانه را نداشتند. همه گریه میکردند و شعار میدادند. بعضیها گِل به روی شانه و سر گذاشته بودند، به علامت ِ عزا.
🔹هارون مکی
۱۰اسفند۱۴۰۴