دانشآموزان دختر مینابی را دیدهای که چگونه به خاک و خون کشیده شدهاند؟
من دیدهام.
دانش آموز دختر ابتدایی داری؟
من دارم.
جسد دختران مینابی را میبینی، دختر کوچکت با لباس مدرسه جلوی چشمت میآید؟
من دخترم جلوی چشمم میآید.
کولهپشتی خونی دختران مینابی را نگاه میکنی، کوله مدرسه دخترت را تصور میکنی؟
من تصور میکنم.
دلم میسوزد؛ گلویم بغض کرده و چشمم اشک میبارد.
دختر کوچکت از ترس موشک و مرگ تب کرده؟
دختر هشت ساله من تب کرده.
دخترت با دیدن موشکها در آسمان شهرت، تنش لرزید، گریه کرد و میخواست پدرش از محل کار به خانه بیاید؟
دختر من، آری.
دخترت میترسد یک لحظه تنها بماند؟
دختر من میترسد.
دخترت با صدای باد فکر میکند موشک به سمتش میآید و لبهایش میلرزد؟
لبهای دختر من میلرزد.
با دیدن پیکر دختران مینابی، دخترت را محکم در آغوش میگیری؟
من میگیرم.
میتوانی دخترت را آرام کنی؟
من برای آرام کردن دخترم فقط یک حرف دارم.
«نگران نباش؛ نیروهای مسلح تا پای جانشان از ما دفاع میکنند.»
دخترت از تو میخواهد به نیروهای مسلح بگویی، دشمن را با موشک بزنند؟
دخترک من میخواهد.
🔸زینب پناهی
۱۲اسفند۱۴۰۴