دو روز بود از اهواز برگشته بودیم خرمآباد.
از آلبوم خانوادگی خانه پدرم، عکسی از عمویم آوردم و به دیوار خانهمان زدم.
نگاهش میکردم و اشک میریختم. جانباز دفاع مقدس بود. هنوز با غم مرگ شهادتگونهاش عمویم کنار نیامده بودم. هنوز داغ دلم از فراقش آرام نگرفته بود که وقت سحر، آن خبر از تلویزیون اعلام شد.
صدای قرآن و نوار سیاه گوشه قاب تلویزیون به قلبم فشار میآورد.
نمیدانم چرا گریهام نمیگرفت. اشکهایم سنگ شده بودند و محکم نشسته بودند توی مجاری اشکی چشمم؛ درست مثل بغض گلویم برای بچههای میناب. اصلاً در من، من زن ایرانی، من مادر ایرانی، من، منِ ایرانی، حسی پدیدار شده بود که نمیدانستم چیست.
چیزی بین غم، خشم و حس انتقام از همهی کسانی که این جنگها را به ما تحمیل کرده بودند؛ از دفاع مقدس تا جنگ دوازده روزه و حالا…
روبروی تلوزیون نشسته بودم و حس سرما تا مغز استخوانم رسیده بود. لباس پشمی پوشیدم اما گرمم نشد. با لباس پشمی زیر پتو رفتم باز گرمم نشد. از زور سرمایی که تا بن دندانم را فتح کرده بود، فکم میلرزید و دندانهایم به هم میخورد. با انفجارهای پیدرپی نزدیک خانهمان و موجهای انفجاری که خانه را میلرزاند به خودم آمدم.
با همسرم بچهها را بغل گرفتیم و پلهها را دوتا یکی به سمت پایین دویدیم. توی کوچه ایستادیم. کنار نگاه جنگزده همسایههایمان.
همه میگفتند: «حضرت آقا رو شهید کردن» و بعضی اشک میریختند. از پایین پلهها به گلدانهای توی بالکن خانهمان نگاه کردم. به گرد و غبار روی پلهها.
یاد گلنسا در سریال «در چشم باد» افتادم؛ وقتی جنگ زده بود؛ وقتی داغدار بود و مجبور بود خانهاش را رها کند و برود تهران.
از پلههای کلبهی چوبی و کاهگلیاش پایین آمد. خاک پلهها را جارو کرد. گل ریخته از گلدان را توی گلدان کاشت. وقتی همسرش گفت باید برویم و این چه کاریست گفت: «اینجا خونمه».
اوضاع آرام شده بود. صدای انفجاری نمیآمد. از پلهها بالا رفتیم. بچهها را به همسرم دادم. و خودم مشغول تمیز کردن بالکن شدم. گرد و غبارها را جارو کردم و طی کشیدم.
به سراغ گلدانهایم رفتم. آبشان دادم. گلدانهای خالی قدیمی را پر از مخلوط خاک باغچه و کمپوست کردم و بذر سبزی خوردنهایی که قبلاً خریده بودم را کاشتم.
همسرم تلفن به دست آمد و گفت مادرم پشت خط است. جواب دادم. نگرانمان بود. گفتم دارم بالکن را تمیز میکنم و به گلدانها میرسم. با ناراحتی گفت: «در این روز جنگ و عزا چه موقع این کارهاست؟»
باز یاد گلنسا افتادم؛ یاد مقاومتش؛ زنانگیاش. فیلمهای تاریخی که فقط نباید آدم را سرگرم کنند؛ باید چیزی هم یاد آدم بدهند.
من از گلنسا یاد گرفته بودم، مقاوم باشم در روزهای سخت. زندگی هنوز در جریان است. آبپاش را برداشتم تا پای گلدان آب بریزم؛ گفتم: «اینجا خونمه؛ هنوز زندهم، و این اول راه مقاومته».
🔹فاطمه حسامپور
13اسفند1404