من یک دهه هفتادیام.
در ۲۸ سالگی هر واقعهای را تجربه کردهام؛ سیل، زلزله، اغتشاش، ترور، جنگ.
سیل را کنار شهید #آرمان_علیوردی گذراندم؛ جنگ را کنار شهید مهدی کمالی چشیدهام؛ ترور سیدحسن نصرالله، حاجیزاده، سلامی، باقری، موسوی و سقوط بالگرد شهید رئیسی را هم دیدهام.
دنیا دیگر چیز جدیدی برایم ندارد؛ اما هیچکدام اینها برایم سنگینتر از رفتن نائب المهدی(عج)، رهبر شهیدمان امام خامنهای نبود، نیست و نخواهد بود.
صبح یکشنبه، مادرم که برای سحر بیدار شده بود، با چشمان اشکآلود بیدارم کرد؛ خبر شهادت را مانند پتکی بر سرم کوبید. حرفش برایم قابل باور نبود. سریع کانالهای مجازی را چک کردم. «نفس مطمئنه» ما به سوی پروردگارش بازگشته بود.
تا یک ساعت میان زمین و هوا بودم. نمیدانستم چه بر سرمان رفته. یکی از رفقا تماس گرفت و گفت باید جمع شویم در خیابان انقلاب، میراث رهبرمان را حفظ کنیم. بیدرنگ خودم را رساندم آنجا.
بچهها دائم میگفتند گریه نکنید، دشمن شادمان نکنید. نه به خودمان اجازه میدادیم زیاد عزاداری کنیم نه چشمانمان، حرفمان را قبول میکرد.
مردم فوج فوج به خیابانها میآمدند؛ همه غرق در ماتم بودند.
مصیبتدیده میداند عذابِ درد و ماتم را…
نمیخواهم از غمش بگویم و روضه را باز کنم، که اصلا «غم زنده کننده» است؛ اما زندگی همه ما بعد از ۱۰ اسفند کن فیکون شده؛ ماننده آتشفشانی که هر لحظه فعالتر میشود. بغض هر لحظه گلویمان را میفشارد، اما بر ایمانمان میافزاید.
در این دو سه روزی که گذشته انگار چندسال در ثانیه، برایما سپری شده.
رفقایم را که میبینم چگونه عزمهایشان را بهم گره زدهاند و شانه به شانه در کنار یکدیگر، هرکدام دنبال کاری هستند تا کمکی کنند، از پوستر و شابلون گرفته تا ایستگاه صلواتی و برقراری امنیت شهر، یاد حرف شهید آوینی میافتم: «قرنهاست زمین انتظار مردانی اینچنین را میکشد تا بیایند و کربلای ایران را عاشقانه بسازند و زمینهساز ظهور باشند.»
اکنون که مینویسم از همه منکرها، ریاها و خبطهایی که کردهام توبه میکنم.
کلام سیدمان را نصب العین خواهیم کرد: «خدا راه شکست را بر ما بسته است… ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم…»
ماییم نسلی که باید این انقلاب را تحویل آن منجی حیّ و حاضر دهیم؛ انشاءالله.
🔹علی کشوری
۱۲اسفند۱۴۰۴