راوی ماه

قدیم‌ترها اکثر راهپیمایی‌ها را نمی‌رفتم. برای منِ شب‌زنده‌داری که تا دیروقت، یا «رادیو هفت» و «پارک‌ ملت» می‌دیدم یا فیلم‌های شبکه نمایش را، صبحِ هر روزِ تعطیل، فرصتی بود برای بیشتر خوابیدن.
اگر گهگداری هم به ضرب و زور مدرسه، مجبور به رفتن بودم، به میدان پلیس نرسیده، انگار که پشت سر مُسلم در کوچه‌های کوفه باشیم، توی کوچه‌های چهارراه ‌فرهنگ، همراه بقیه دانش‌آموزها خودمان را گم‌وگور می‌کردیم. و من دوباره برمی‌گشتم سراغ ادامه‌ی خواب.
اولین‌باری که به میل خودم رفتم، هجده‌نوزده ساله بودم. تازه افتاده بودم به گوش‌دادن رائفی‌پور و حسن عباسی و پناهیان و بقیه. (برخلاف حالا)
از آن سال قرارمان با نصرتی و مریدی (که نمی‌شناسیدشان) برای روز قدس، ۲۲بهمن یا هر راهپیمایی دیگری، شد جلوی کتا‌بفروشی مجلسی. قراری که اقلاً چندباری همان خواب، اجازه عملی شدنش را نداد. (از سمت من البته)
در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا اینطرف و آنطرف را نگاه می‌کردیم و من هر بار چشمم می‌افتاد به پیرمردی با کاپشن قهوه‌ای و کلاه بافتی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخه‌ی گُل‌کاری شده‌اش. بعد تک‌تیراندازهای روی ساختمان‌ها را نشان هم می‌دادیم؛ سراغی از کشوری و احمد (که آن‌ها را هم نمی‌شناسید) می‌گرفتیم و جمعیت که حرکت می‌کرد، ما هم می‌افتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم می‌انداختم توی جمعیت، دنبال پیداکردن چهره‌های آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربین‌ها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلی‌شات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود (مثل حالا) و گاهی هم صدای گرفته و جیغ شده وزیر شعار، اسباب خنده (باز هم مثل حالا). آخرش بی‌توجه به شعارها و موکب‌های بین راه (بجز آن‌هایی که خوراکی می‌دادند) و تنوع آدم‌ها، می‌رسیدیم به میدان کیو. میدان ۲۲ بهمن در اصل. بعد بی‌توجه به سخنران مراسم، با هم حرف می‌زدیم، سلفی می‌گرفتیم، خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم خانه.
امسال اما اینطوری نبود. شب قبلش با همسر، دربه‌در مغازه‌ها را گشته بودیم دنبال پوشکی که ۳۰۰ تومنی از مای‌بیبی ۷۰۰ تومنی ارزان‌تر است و البته کیفیتش هم پایین‌تر. خیلی هم سخت پیدایش کردیم. بعد کلی لعنت فرستادیم به گرانی و پدرِ باعث و بانی‌اش. اما قرارمان را هماهنگ کردیم که او سر فلان ساعت، همراه زینب میدان کیو باشد و من بروم میدان شهدا، پیش نصرتی و مریدی.

میدان، کیپ‌تاکیپ پوشیده از جمعیت بود و جلوی کتابفروشی مجلسی هم جایی برای ایستادن پیدا نمی‌شد. تک‌تیراندازها سر جایشان بودند اما چشم من جای خالی پیرمرد و دوچرخه‌اش را می‌دید که چندسالی می‌شود خبری ازشان نیست!
تا نصرتی و مریدی برسند، جمعیت راه افتاد، اما آنقدر دنباله داشت که با چند دقیقه تأخیر هم، باز در میانه قرار بگیریم. این‌بار از میدان شهدا، تا میدان ۲۲ بهمن، هر شعاری دادند، سر دادم؛ حتی بی‌وزن‌هایش را. بی‌توجه به موکب‌ها (حتی آن‌هایی که خوراکی می‌دادند) چشم انداختم بین جمعیت برای دیدن تنوع آدم‌ها. دختری که موهایش بیرون بود، خانمی با عمل‌های آنچنانی که عکس آقا را دستش گرفته بود، پسر جوانی با موهای پرپشت و فر که از پشت بسته بودشان، تصویر شهدای جنگ اخیر در دست آدم‌ها، مادری که روی ویلچر آمده بود، پیرزنی که همراه نوه‌اش بود، پیرمردی که با عصا می‌رفت، آدم‌های کت و شلواری، بچه‌های کوچکِ پرچم به ‌دست، چند نفری با شال و ستره، چهره‌های ناآشنا… چقدر ایران بود، این جمعیت. آدم‌های دور از هم و نزدیک بهم. آدم‌هایی که خسته از گرانی و هر مشکلی فقط آمده بودند «دشمن را مأیوس کنند». آمدنشان هم ربطی به پیام رئیس فلان دستگاه نظامی و غیرنظامی یا فلان مسئول و فلان نماینده (که پیدایشان هم نیست) ندارد که حالا بخواهند پیام تشکر بدهند.

تراکم جمعیت، قدم‌ها را کوتاه کرده بود؛ برای همین راهپیمایی بیشتر از همیشه زمان برد. اما آخرش باز هم رسیدیم به میدان ۲۲ بهمن! و باز بی‌توجه به سخنران، با هم حرف زدیم، سلفی ‌گرفتیم، خداحافظی ‌کردیم و ‌رفتیم خانه.

🔹امین ماکیانی

22بهمن1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا